عبدالرضا کوهمال جهرمی

فرقی نمی‌کند که کجایی، همین که ما-
دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی‌صدا-

افتاده‌ایم روی ورق پاره های شعر
تو می‌نویسی از من و من به تو مبتلا...

حس می‌کنم کنار منی و نشسته‌ای
دل داده‌ای به جذبه‌ی خاموش لحظه‌ها

من در تو پلک می‌زنم و شعر می‌شوم
تو رفته‌ای و پر زده‌ای تا به ناکجا...

تو نیستی و دور خودم چرخ می‌زنم
از ابتدای هرچه شده... تا به انتها

ابری‌تر از همیشه‌ام و... باد می‌وزد
امروز چه دوشنبه‌ی سردی‌ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است
فردا سه‌شنبه است، و در جمع بچه‌ها

یک صندلیّ خالی بی‌ شعر‌های تو
توی ردیف چندم این جمع با صفا

دق کرده است توی شلوغی جمعیت
شاعر شدست صندلی خالی شما

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست
آن صندلی... منم... و نشستن در انزوا

اما هنوز منتظرم که تو می‌رسی
من تا همیشه منتظرم بودن تو را...