وداع با مى سى سى پى

 
352344.jpg
] یزدان سلحشور]

* یک
«- واى کاش، اى شاهزاده عزیز، من هم مى توانستم فقط یک بار به لباس تو درآیم!
- چطور مگر تو از لباس من خوشت مى آید اگر چنین است هم اکنون عوض خواهیم کرد. تو لباس هاى ژنده و پاره خود را بیرون بیاور و این لباس هاى مجلل مرا بپوش. این فرصت کوتاه ولى نیک و مناسبى است و بد نخواهد بود. شتاب کن و قبل از این که کسى سر برسد و مزاحم ما بشود، دوباره لباس هاى خود را عوض خواهیم کرد.
چند لحظه بعد شاهزاده کوچک ولز جامه هاى پاره و کثیف تام را پوشیده و شاهزاده کوچک دیار فقر و بینوایى نیز به لباس باشکوه و مجلل ولیعهد ملبس شده بود. هر دو دوش به دوش هم رفتند و در برابر آیینه بزرگى ایستادند. لیکن عجبا چه معجزه اى روى داد! گفتى که اصلاً تغییر و تبدیلى پیش نیامده است. هر دو به هم نگریستند و سپس به آیینه نگاه کردند و بازهم به هم خیره شدند تا عاقبت شاهزاده که مات و مبهوت مانده بود گفت:
- خب پسر، تو در این باره چه فکر مى کنى
- قربان، جواب این سؤال را از من نخواهید. این حد چو من فرومایه اى نیست که در حضور شما اظهار عقیده کند.
- خب ، پس من عقیده خود را ابراز مى کنم. من معتقدم که موى سر و چشم و آهنگ صدا و طرز رفتار و شکل و قیافه و قد و قامت و چهره تو مانند من است. اگر ما هر دو لباسى بر تن نداشته باشیم هیچ کس نمى تواند تشخیص بدهد که تو کدامى و ولیعهد انگلستان کدام است. اکنون که من به لباس تو درآمده ام، مى توانم احساس کنم که تو در حین کتک خوردن از دست آن نگهبان وحشى چه کشیده اى... »
«شاهزاده و گدا» ، رمان فخیم نویسنده اى که به زبان ساده و متداول در میان طبقات پائین اجتماع عادت داشت، در قرن بیستم به یکى از پراقتباس ترین رمان هاى مورد علاقه سینما و تلویزیون بدل شد. احتمالاً آمار دقیقى از این اقتباس ها در دست نیست چراکه اقتباس هاى شدیداً آزاد را هم شامل مى شود که از یک سو به آثار «نورمن ویزدم» و از سویى دیگر به آثار «جکى چان» هم متصل است! حتى مى توان نمونه هاى پست مدرنى را سراغ کرد که جاى دو پسر، با دو دختر عوض شده و شاهزاده و گدا، از انگلستان قرون پیش، به روسیه پس از فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى نقل مکان کرده اند و شاهزاده، بدل شده به نوه رئیس جمهور روسیه! حتى در سرى فیلم هاى «ژان کلود وندام» هم مى توان لااقل به دو فیلم اشاره کرد که اولى در هنگ کنگ اتفاق مى افتاد و دومى در آمریکا و همان داستان معروف شبیه سازى آدم ها بود. در «پلیس زمان» هم به نوعى این قصه تکرار مى شود با این تفاوت که میانسالى شخصیت نخست به دیدار جوانى او مى رود! کلاً ژانر آثار «شبیه سازى» که از اواخر دهه هفتاد با پیشنهاد «لوکاس» در سرى نخست «جنگ ستارگان» همه گیر شد در تلفیق با ایده «شاهزاده و گدا» توانست به یک ژانر مستقل و داراى آثار بسیار بدل شود.
اقتباس هایى که به شکل مستقیم از روى این اثر صورت گرفت نیز پرشمارند. هنوز مى توان اقتباس کلاسیکى را که با الهام از فضاهاى گوتیک معمارى انگلستان و با کارگردانى ریچارد فلیچر و بازى جورج سى اسکات، ارنست بورگناین و «اولیوررید» ساخته شد [بازیگرى که ایرانیان وى را در سیماى خشن ژنرال فاشیست فیلم «عمرمختار» به یاد مى آورند] به یادآورد و البته بر شکوه و جلال از دست رفته هالیوود حسرت خورد با این همه نمى توان از فقدان «یک اثر ممتاز» [اقتباسى در خور نام و اعتبار مارک تواین] متأثر نشد! «ساموئل لانگهورن کلمنس» که بعدها نام مستعار مارک تو این را برخود نهاد در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در روستایى از توابع میسورى، در خانواده اى که اشک شان قاتق نان شان بود به دنیا آمد! پدر و مادرش که به امید روزگارى بهتر، به آمریکا مهاجرت کرده بودند، هرگز به این آرزو نرسیدند و پدرش، وقتى که ساموئل هشت ساله بود بدرود حیات گفت. او در سنین پائین، براى تأمین معاش به بازار کار وارد شد و شغل هاى متعددى را آزمود تا در ۲۱ سالگى داوطلب حرفه کشتیرانى بر رودخانه مى سى سى پى شد.
کشتیرانى در این رودخانه، در آن ایام که هنوز خطوط راه آهن و راه هاى زیرزمینى به شکل امروزى وجود نداشت داراى اهمیتى فوق العاده بود و تقریباً تمام مبادلات تجارى آمریکا از راه آب انجام مى شد. هنگام جنگ داخلى، این حرفه تقریباً تعطیل شد و ساموئل ، رفت دنبال کشف طلا در «نوادا». نام «مارک تواین» یادگار روزگار کشتیرانى وى است. آن موقع در مى سى سى پى ، ملاحان براى این که عمق آب رودخانه را به کشتى ها اطلاع دهند، علائمى را با شماره در ساحل نصب مى کردند و مثلاً به کشتى ها خبر مى دادند که از طرف «مارک ترى» یعنى علامت سوم یا «مارک تواین» یعنى علامت دوم حرکت کنند. خب! ساموئل فکر کرد که «علامت دوم» یک اسم محشر است براى یک نویسنده تازه کار. در واقع مشهورترین آثار تواین هم با الهام از مسیر مى سى سى پى و سواحل و مردمان آن شکل گرفتند؛ آثارى همچون «زندگى بر روى مى سى سى پى»، «تام سایر» و «هکلبرفین». زبان «تواین»، زبانى ساده و سهل و ممتنع است و آمیخته به طنز که در واقع پایه گذار رئالیسم آمریکایى در قرن بیستم است. او که با روزنامه نگارى آغاز کرده بود، روشنى توصیفات را از این حرفه آموخت و اهمیت به مخاطب را نیز. او همچون جد ادبى خود «جاناتان سویفت» ، به انتقاد اجتماعى بسیار اهمیت مى داد و آثارش، تقریباً به اتفاق، غیر از ارزش هنرى - ادبى خود واجد ارزش هاى تاریخ نگارانه نیز هستند و هم در زمان خود و هم بیرون از زمان خود، گزارشگر یک دوره و زندگى مردم در آن دوره اند. «تواین» شاید تنها در «شاهزاده و گدا» که براى بزرگسالان نوشته شد اما بعدها به اشکال گوناگون [از جمله ساده نویسى متن] مورد اقبال کودکان و نوجوانان نیز قرار گرفت، به زبان فاخر قرون پیشین انگلستان روآورد؛ با این حال نباید از یاد برد که فضاى توصیف شده در این رمان، تنها داراى ظواهر قدیمى ست درحالى که وقایع، گفت وگوها و حال و هوا متعلق به زمانه «تواین» است و به همین دلیل، این اثر، رمانى داراى ویژگى هاى تاریخى دوره وقوع حوادث خود محسوب نمى شود و مى توان طنین مى سى سى پى را در توصیفات وى از رودخانه تیمز شنید!
* دو
روایت «شاهزاده و گدا»، روایت عوض شدن جایگاه دو پسر کاملاً شبیه هم - با موقعیت هاى طبقاتى متفاوت - است. در واقع، انسانى که به دو شقه شده و نیمى از او به «ندارى» دچار است و نیمى دیگر به «ازدیاد در مکنت» اما هر دو نیمه فاقد رویکردهاى «پدیدارشناسانه» در «موقعیت دوم» خود هستند. آنان در «موقعیت نخست» خود گرچه واجد «تعریفى مشخص»اند اما این «تعریف» نیز ناشى از شناخت درست آنان از موقعیت نیست بلکه ناشى از پذیرش شان در آن موقعیت، توسط طبقه اجتماعى در برگیرنده آنان است. در سینماى ایران نیز براساس چنین روایتى چندین فیلم ساخته شد که بخشى از این آثار متعلق به «فیلمفارسى» پیش از انقلاب و بخشى دیگر متعلق به سینماى متفاوت پس از انقلاب است که «دو نیمه سیب» کیانوش عیارى احتمالاً شاخص ترین این آثار است. گرچه نمى توان «شاید وقتى دیگر» را از روایتى چنین، مستثنى دانست. در تاریخ کهن ایران نیز، اتفاقى کاملاً شبیه به این قصه موجود است یعنى داستان جایگزینى «مغى کاملاً شبیه به چهره بردیا» پس از مرگ کمبوجیه یا حتى داستان «میرنوروزى» یا «سلطان یک شبه» که از آثار سانسکریت به ادبیات باستانى ایران و سپس به ادبیات عرب راه یافت و سریال «سلطان و شبان» داریوش فرهنگ، محصول این حکایت است.
وقتى همه مشکلات حل شد و اسرار برملا گردید، هیوهندن به گناهان خود چنین اعتراف کرد:
- وقتى مایلز به هندن هال رسید، من به زنم فرمان دادم که با او اظهار آشنایى نکند. زنم نپذیرفت و من او را تهدید به قتل کردم...
گرچه هندن مایملک مایلز و عناوین موروثى او را غصب کرده بود، معهذا مورد تعقیب قرار نگرفت زیرا مایلز هندن و لیدى ادیت حاضر نشدند علیه او گواهى دهند. از طرفى اگر لیدى ادیت خودش هم مى خواست علیه شوهرش گواهى دهد، قانوناً مأذون به چنین عملى نبود. هیوهندن آزاد شد و یکه و تنها در اروپا سفر کرد و دیرى نپایید که در یکى از کشورها چشم از جهان فرو بست...
شاه اغلب با خود مى گفت:
«حق این است که من هرگز سختى ها و نامرادى هاى زندگى خود را فراموش نکنم. زیرا این دوره هاى تلخ براى آموزش و پرورش من بسیار مفید و گرانبها بوده و نکات پرارجى به من آموخته، که باید ملت خود را از نتایج درخشان آن بهره مند سازم. از این سختى ها و بدبختى ها چشمه زاینده اى در دل من جوشیده که هرگز خشک نخواهد شد و آن نیز چشمه رحم و محبت است.
مایلز هندن و تام کانتى در دوران سلطنت کوتاه ادوارد ششم از ندیمان و مقربان خاص وى بودند و در حین وفاتش صمیمانه برمزارش گریستند.»
«شاهزاده و گدا» رمان خطى است که مى خواهد در حین حفظ شوخ طبعى آثار «سویفت»، همانند آثار چارلز دیکنز، هم روایتى از دیوانسالارى جامعه انگلیس [در واقع جامعه آمریکاى دوران تواین] به دست دهد، هم بدل به «افسانه پریان» مدرن شود اما در هر دو ناکام است و بیشتر به بیانیه اى اجتماعى شبیه است که از تمثیل هاى فلسفى در قالب قصه پردازى سود برده است. این اثر مشهور مارک تواین، اکنون دیگر توانایى جذب علایق مخاطبان خاص را ندارد و با حرافى هاى بسیارش، خسته کننده است و فاقد هر نوع «پیشنهاد ادبى» براى نوآمدگان عرصه داستانى نویسى است.
* سه
«تام خواست لب به اعتراض باز کند و بگوید که بهتر است اول قروض شاه فقید را بپردازند و بى جهت این پول ها را ضایع نکنند و به اشخاص نبخشند ولى فشارى که به موقع از طرف لرد هرتفورد با تدبیر به بازویش وارد آمد او را از گفتن این سخن بیجا بازداشت. بنابراین، موافقت ملوکانه برخلاف میل او و بى آنکه همراه با اعتراض باشد صادر شد. در این اثنا که تام در فکر این بذل و بخشش ها بود با خود اندیشید که چرا به مادرش عنوان «دوشس اوفال کورت» نبخشد و به پدرش ملکى ندهد، ولى ناگاه محزون و افسرده خاطر شد و این خیال پریشان را از سر به در کرد، زیرا پى برد که فقط اسماً شاه است و این مردان متنفذ دربارى استادان او هستند. در نظر ایشان مادر او موجودى است بدبخت و پریشان حال که مخلوق فکرى پریشان تر از خویش است و لیاقت عنوان دوشس را ندارد. اینان مردانى بودند که به حرف هاى تام با سوءظن و عدم اعتماد مى نگریستند و هر بار هم به عنوان این که پسرک دیوانه است به دنبال طبیب مى فرستادند.»
مارک تواین در ،۱۹۰۰ در اوج محبوبیت و شهرت به انگلستان سفر کرد و از سوى دانشگاه اکسفورد دکتراى افتخارى دریافت کرد. وى در سال ،۱۹۰۹ بر اثر مرگ دخترش که همیشه با او به سر مى برد بسترى شد و وضع اش به وخامت گرائید و بالاخره در ۱۹۱۰ در ۷۵ سالگى به مرض قلبى درگذشت.
همچنین با اثرى بیشتر اخلاقى و کمتر ادبى همچون «شاهزاده و گدا»، سینما را بیش از یک قرن مدیون خود ساخت. کسى چه مى داند شاید اگر مارک تواین نبود، سینما لااقل از ۵ درصد ساخته هاى فعلى خود محروم مى شد و آن وقت آن جوان سبیلوى ملاح، روى کشتى بخارش، در آب هاى مى سى سى پى چقدر مى خندید!