طعمه

 

داخلی- حامد فرح‌بخش:
يعني درست شنيده بود؟ يعني همه چيز واقعيت داشت و رؤيا نبود؟ باوركردني نبود كه زني به اين جواني و شيك‌پوشي، به او پيشنهاد دوستي بدهد

هاج و واج مانده بود؛ دختر جوان هنوز يك هفته نبود كه به‌عنوان منشي به شركتش آمده بود و حالا به او اظهار علاقه مي‌كرد.
اگرچه برايش خيلي عجيب و غيرمنتظره بود اما او در اين يك هفته، بدجوري به اين منشي جديد دل بسته بود؛ انگار او با همه كساني كه تاكنون برايش كار كرده بودند، فرق داشت؛ جوان، سر زنده و مهربان...
خودش هم مي‌دانست سنش ديگر از عشق و عاشقي گذشته است؛ 65سال سني نبود كه بتواند زن جواني به اين زيبايي و شيك‌پوشي را شيفته كند اما نمي‌دانست چرا اين زن جوان به او ابراز علاقه مي‌كرد؛ شايد به خاطر پولش بود و شايد هم واقعا از او خوش‌اش آمده بود.

نمي‌دانست چه بايد بگويد. از وقتي يادش مي‌آمد، همه‌اش دنبال كار و پول درآوردن بود؛ آن‌قدر كه حتي فرصت نكرده بود عاشق شود؛ حتي ازدواجش هم به خاطر نزديك شدن به خانواده‌اي ثروتمند و رسيدن به پول بيشتر بود اما حالا در اين سن و سال، زن فوق‌العاده جذابي به او ابراز علاقه مي‌كرد.
با اينكه از خوشحالي نمي‌توانست روي پايش بند شود اما خيلي زود خودش را جمع و جور كرد؛ نمي‌خواست بعد از اين همه سال، يكباره اين‌طوري در مقابل چند جمله يك دختر جوان خودش را ببازد.
در حالي كه وانمود مي‌كرد عصباني شده است، از شركت خارج شد و با راننده شركت به طرف خانه به راه افتاد.
آن شب تا صبح از فكر و خيال خوابش نبرد؛ اين بار اولي بود كه به زني علاقه‌مند شده و از او خوش‌اش آمده بود اما شانس چقدر دير در خانه او را زده بود؛ چقدر دير دلش لرزيده بود. نمي‌دانست چه كار بايد بكند؛ آيا بايد فردا صبح به محض اينكه به شركت مي‌ رسيد، دختر جوان را اخراج مي‌كرد؟ يا...

دلش نمي‌خواست بعد از اين همه سال زحمت كشيدن، همه چيز خراب شود. اگر همسر و فرزندانش مي‌فهميدند، روزگارش سياه مي‌شد اما عشق دختر جوان بدجوري بيچاره‌اش كرده بود. تصميم خودش را گرفت. مي‌دانست اظهار علاقه اين منشي، تنها براي رسيدن به پول است؛ پس مي‌توانست مدتي را با او بگذراند و بعد هم با دادن پولي، دهانش را ببندد و اخراجش كند و دوباره همه چيز به حالت عادي برگردد؛ آن‌قدر به همه رودست زده بود كه شك نداشت اين بار هم مي‌تواند به اين دختر كم سن و سال رودست بزند.
صبح فردا تازه وارد دفتر كارش شد كه منشي جوان به اتاقش آمد و در حالي كه ناراحت و آشفته به نظر مي‌رسيد، به او گفت كه قصد دارد ديگر از فردا سر كار نيايد.

- فكر مي‌كنم با جريان ديروز ناراحت‌تان كردم اما من تنها احساس قلبي‌ام را به شما گفتم ولي حالا كه اشتباه كرده‌ام، از اينجا مي‌روم تا شما راحت باشيد...
باورش نمي‌شد همه چيز اين‌قدر زود بخواهد تمام شود. براي اولين بار در زندگي‌اش احساس مي‌كرد كه به يك زن علاقه‌مند شده است. دستپاچه جواب داد: «نه خانوم! براي چي بايد ناراحت بشم؟ شما حرفي را زديد كه حرف دل من هم بود؛ بايد به شما مي‌گفتم از همان روز اولي كه به اينجا آمديد، احساس علاقه خاصي نسبت به شما پيدا كرده بودم...».

از آن روز، زندگي براي او انگار رنگ ديگري پيدا كرده بود؛ احساس مي‌كرد جوان شده و برگشته به 20سالگي. تنها كارش اين شده بود كه بعدازظهر‌ها از شركت بزند بيرون و كمي پايين‌تر، منشي شركت را - كه حالا او را به اسم كوچكش (شراره) صدا مي‌زد - سوار كند و همراه او به رستوران‌، پارك و سينما بروند. در اين ساعت‌ها، ديگر از آن وقار و متانت و قدرتي كه در شركت داشت، خبري نبود...

كمتر از يك هفته‌ از آغاز آشنايي‌شان گذشته بود كه دختر جوان او را به خانه‌اش دعوت كرد كه در آنجا به تنهايي زندگي مي‌كرد. او كه تنها به همين گردش‌ها دل‌ خوش كرده بود، نمي‌توانست اين پيشنهاد را بپذيرد اما اصرارهاي شراره، راهي برايش باقي نگذاشت و سرانجام تسليم شد و آن شب لعنتي به آن خانه سياه رفت؛ ملاقاتي كه زندگي‌اش را سياه كرد. آخر شب، وقتي به خانه بازگشت، بدجوري به‌هم ريخته بود؛ ديگر روي ديدن همسر و فرزندان‌اش را نداشت؛ عذاب وجدان ديوانه‌‌اش كرده بود؛  اي كاش از ابتدا اين رابطه لعنتي شروع نشده بود. او بعد از اين همه سال زندگي مشترك، به همسر و زندگي‌اش خيانت كرده بود؛ همسرش اگرچه زن مورد علاقه‌اش نبود اما مستحق خيانت هم نبود.

آن شب، بي‌خوابي به سرش زد. فكر كرد فردا صبح اول وقت از منشي جوان بخواهد ديگر همين جا همه چيز را تمام كند و اگر متقاعد نشد، آن وقت حق و حقوقش را تمام و كمال بدهد و اخراجش كند. . . ( ادامه )