او ناله‌هاي گم‌شده ترکيب مي‌کند/ از رشته‌هاي پاره‌ي صدها صداي دور/ در ابرهاي مثل خطي تيره روي کوه/ ديوار يک بناي خيالي/ مي‌سازد (نيما يوشيج/ شعر ققنوس)

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، محمد آزرم در وبلاگ "تفاوط" به نشاني http://tafavot.blogfa.com نوشته است: صد و ده سالگي «نيما» را با خواندن شعرهايش در تنهايي خودم جشن گرفته‌ام. با «ققنوس» نخستين شعر نيمايي شروع مي‌کنم. شعري که هفتاد سالگي‌اش کامل شده. نيما شانزده سال بعد از شعر مشهور «افسانه» در ‌١٣١٦ خورشيدي ققنوس را نوشته است. روايتي از مرغي افسانه‌اي که بين پرندگان تنها است و خود را آتش مي‌زند تا ققنوس ديگري خاکستر او را پس زند و به دنيا بيايد.

نام نمادين اين شعر نام مناسبي براي شعر نيما است. شعري که هم قوانين سنتي شعر فارسي را ناديده مي‌گيرد و هم قانون خودش را جايگزين آن قوانين مي‌کند تا از گرما و روشناي آن شعرهاي بعدي نيما و همه پيروان‌اش پديد آيد. بهترين شعر نيما نيست اما ‌١٦ سال تلاش و تنهايي را با خود از شاخه‌اي به شاخه ديگر برده و آغازي براي آغازهاي تا همچنانٍ شعر امروز شده است. ققنوس نماد نوخواهي و نوآوري نيما در شعر فارسي است. اولين آجر در بناي خيالي نيما که با کاخ‌هاي موزون شعر سنتي برابري مي‌کند و از ترکيب ناله‌هاي گم‌شده شعر و صداي صدها شاعر دور مانده از حافظه ادبي، ساخته شده و در افقي هميشه ابري به کار رفته است.

اگر بگويم نيما شاعري تنها است، عبارت دقيقي ننوشته‌ام. نارسا است، موقعيت او را بين هواخواهان شعر سنتي نشان نمي‌دهد. نيما تنهايي شعري است که الگويي براي ظهور خودش ندارد و تنها با ظهور به الگويي براي آينده تبديل مي‌شود. گذشته شعر چراغ راه او نيست، راه‌اش را تاريک مي‌کند. بايد اين گذشته را به غياب اندازد تا آيندگي خودش را به وضوح نشان دهد. هم بايد شاعر باشد هم نظريه‌پرداز شعر نو و در کشور هزار و صد ساله شعر، غريبه‌اي که به زباني آشنا، حرف‌هايي نامفهوم به زبان مي‌آورد. نيما درباره سال‌هاي ‌١٣٠٠ تا ‌١٣٢٠ که هم‌زمان با تغيير حکومت در ايران و سپس جنگ جهاني دوم و اشغال کشور است، مي‌نويسد:

«ثمره‌اي که اين مدت براي من داشت اين بود که من روش کار خود را منظم‌تر کنم. روشي که در ادبيات زبان کشور من نبود و من به زحمت عمري در زير بار خودم و کلمات و شيوه کلاسيک، راه را صاف و آماده کردم و اکنون پيش پاي نسل تازه نفس مي‌اندازم.» (زندگي و آثار نيما يوشيج)

نوآوري نيما در شعر آنقدر غريبه است که استادان ادبيات هيچ درکي از کليت کار او و چشم‌اندازي که پيش روي شعر گشوده، ندارند و به جاي خواندن شعرهاي نو و يافتن معيارها و ويژگي‌هاي آن، بنا به عادت قالبي شعر سنتي، بر سر وزن و قافيه و موسيقي شعر با او جدال مي‌کنند و همين امر نيما را به تعريف دوباره آرايه‌هاي زباني شعر وا مي‌دارد: «اوزان شعري قديم ما اوزان سنگ شده‌اند. يک مصراع يا يک بيت نمي‌تواند وزن ايجاد کند. وزن مطلوب به طور مشترک از اتحاد چند مصراع و چند بيت پيدا مي‌شود. قافيه زنگ مطلب است. مطلب که جدا شد، قافيه جداست. وقتي که مطلب تکه‌تکه و در جملات کوتاه کوتاه است، اشعار حتماً بايد قافيه نداشته باشد. همين نداشتن عين داشتن است و در گوش لذت بيشتري مي‌دهد.» (نيما يوشيج/ حرف‌هاي همسايه)

نوآوري نيما از شعر ملوديک سنتي به شعر هارمونيک، براي هواخواهان شعر سنتي به مساله‌سازي حل نشدني تبديل شد و باقي ماند، اما نيما که موقعيت شعر بودن را تغيير داده بود، هم با نوشتن شعر و هم با توضيح آن کوشيد اين تعريف تازه را دست‌کم به شاعران نسل‌هاي آينده منتقل کند: «ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه کافي نيست. و نه اين کافي است که مضمون را بسط داده و به طرز تازه بيان کنيم. نه اين کافي است که با پس و پيش آوردن قافيه و افزايش و کاهش مصراع‌ها يا وسايل ديگر دست به فرم تازه زده باشيم. عمده اين است که طرز کار عوض شود و مدل وصفي و روايي‌ که در دنياي با شعور آدم‌هاست به شعر بدهيم. تا اين کار نشود هيچ اصلاحي صورت پيدا نمي‌کند. هيچ ميدان وسيعي در پيش نيست.» (حرف‌هاي همسايه)