اما چرا بايد افسوس خورد؟ مگر خواندن يا نخواندن شعر و داستان چه تاثيري در زندگي ما دارد؟ آيا باعث مي‌شود زندگي ما مختل شود و يا دچار پيشرفت شود؟

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نويسنده وبلاگ"پاكسيما" به نشاني http://www.paxima.blogfa.com در ادامه نوشته است: شايد به اين دليل بايد ادبيات را خواند كه يكي از اساسي ترين و ضروري ترين فعاليت ذهن در آن شكل مي‌گيرد. ادبيات جامعه اي متشكل از افراد آزاد است و باعث مي‌شود تا زن و مرد، تا بشريت در اين دنياي تخصصي شده كه باعث برداشتن خصايص مشترك فكري و فرهنگي شده است؛ امكان همزيستي، ارتباط و احساس همبستگي به يكديگر پيدا كنند.

يوسا مي‌گويد: «براي ايمن داشتن انسان از حماقت، تعصب، نژادپرستي، تفرقه هاي مذهبي، سياسي و ناسيوناليسم انحصار طلبانه، هيچ چيز قوي تر از اين حقيقت كه در آثار ادبي بزرگ آشكار مي شود موثر نيست.»

شايد به اين دليل كه در ادبيات ناب عنصر وجودي بشريت به تصوير در مي آيد و از چيزي حرف مي زند كه بين تمام افراد مشترك است و در اين جاست كه مي شود گفت:« ادبيات پيوند برادرانه ميان بشريت است و خاستگاه مشترك و هدف مشترك را به ياد آنان مي آورد.»

بله، اين نكته كاملا درست است كه خواندن ادبيات خوب، لذت بخش است. اما در نگاهي ديگر به ما مي آموزد كه چيستيم و چگونه ايم، ما را با وحدت انساني مان، با نقص هاي انساني مان، با اعمال مان، روياهايمان و اوهامان، به تنهايي و با روابطي كه ما را به هم مي پيوندد، در تصوير اجتماعي مان و در خلوت وجدانمان به تصوير مي كشد. مثلا شما مي دانيد كه قتل بد است ولي وقتي داستان جنايت و مكافات را مي خوانيد لمس مي كنيد چرا بد است؟ شايد به اين دليل است كه هنرمند روح لطيف دارد، چون آن چيزها را مي بيند و سعي مي كند در دنياي واقعي تصويري از آن بدهد.

در اين جاست كه بايد گفت، مارسل پرست چه زيبا گفته:« زندگي واقعي، كه سرانجام در روشنايي آشكار مي شود، و تنها زندگيي كه به تمامي زيسته مي شود ادبيات است.»

هر زمان از بورخس سوال مي شد ادبيات چيست؟ آشفته مي شد و مي گفت اين پرسشي ابلهانه است، چرا كسي نمي‌پرسد فايده آواز قناري و يا غروب آفتاب چيست؟ اما براي اين پرسش جواب هاي خوبي نيز وجود دارد. به طور مثال مي توان گفت آواز قناري و غروب آفتاب به طبيعت تعلق دارند، اما ادبيات ساخته دست انسان است. پس مي‌توان پرسيد چگونه و چرا پديد آمده اند و غايت آن‌ها چيست و چرا اين چنين ديرينه و پايدار هستند؟

آثار ادبي به صورت اشباحي بي شكل در خلوت آگاهي نويسنده زاده مي شوند، و عامل اين اشباح را به آگاهي او هدايت مي كنند و تركيبي از ناخودآگاه نويسنده و حساسيت او در برابر دنياي پيرامونش و نيز عواطف او به دست مي آورند. همين كشكمش راوي و يا شاعر در كشمكشي كه با كلمات دارد رفته رفته به آنها جسميت، حركت، ضرب آهنگ، هماهنگي و زندگي مي بخشد.

براي همين مي توان گفت ادبيات با تلاش يك فرد به وجود نمي آيد. وقتي هستي پيدا مي كند كه ديگران آن را همچون بخشي از زندگي اجتماعي پذيرا باشند، آنگاه ادبيات به يمن خواندن تبديل به تجربه اي مشترك مي شود. بنابراين ادبيات زماني معنا پيدا مي كند كه مكتوب شود و مطمئنا رسانه هاي ديداري- شنيداري نمي توانند بقاي كاربرد زبان را بگيرند.

فيلمي كه ديده مي شود مي‌تواند شما را متاثر كند و يا شاد، اما شما واسطه هاي موجود در پرده سينما و يا شيشه تلويزيون را ديديد. شما فكر شخصيت اصلي را نخواندي و لمس نكردي، شما فقط ديديد و نظاره گر بوديد. چيزي كه در هنگام خواندن ادبيات رخ نمي دهد، زيرا تنها شما هستيد و متن.