سر كوه بلند

سر كوه بلند آمد عقابي

نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي

نشست و سر به سنگي هشت و جان داد

غروبي بود و غمگين آفتابي

سر كوه بلند ابر است و باران

زمين غرق گل و سبزه ي بهاران

گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است ،

براي آن كه دور افتد ز ياران

 

مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : خيلی جالب است. ياد صحنه‌ای از سريال زيبای روزی روزگاری افتادم که پيرمرد راهزن در بالای کوه و چشم به جاده جان سپرد.