گفتي كه «نخواهيم تو را گر بت چيني!»

ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنيني

بر آتش تيزم بنشاني، بنشينم

بر ديده خويشت بنشانم ننشيني

اي بس كه بجويي و مرا باز نيابي

اي بس كه بپويي و مرا باز نبيني

با ما به زباني و به دل با دگراني

هم دوست‏تر از من نبود هر كه گزيني

من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگي؟

من بر سر مهرم تو چرا بر سر كيني؟

گويي: «دگري گير!» مها! شرط نباشد

تـــو يـــار نخستين مــن و بــاز پسيني

سنايي