ما خنده را به مردم بى غم گذاشتيم
گل را به شوخ چشمى شبنم گذاشتيم
قانع به تلخ و شور شديم از جهان خاك
چون كعبه دل به چشمه زمزم گذاشتيم
مردم به يادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سينه عالم گذاشتيم
چيزى به روى هم ننهاديم در جهان
جز دست اختيار كه بر هم گذاشتيم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بى خودى ز دست همان دم گذاشتيم
بى حاصلى نگر كه حضور بهشت را
از بهر يك دو دانه چو آدم گذاشتيم


صائب تبريزى