خطاب گلايه آميز

آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست ،

آشنايي كه بپرسيم كه سراي تو كجاست

چه شد آن مهر و وفايي كه من آموختمت ؟

عهد من با تو نه اين بود ، وفاي تو كجاست ؟

مردم ديده ي صاحبنظران جاي تو بود ،

اينك اي جان نگران باش كه جاي تو كجاست

چه پريشانم از اين فكر ، پريشان شب و روز ،

كه شب و روز كجايي و كجاي تو كجاست

هنر خويش به دنيا نفروشي ، زنهار ،

گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست

چه كني بندگي دولت دنيا ؟ اي كاش ،

به خود آيي و ببيني كه خداي تو كجاست

توضيح : اين غزل گلايه آميز را چندي پيش آقاي هوشنگ ابتهاج ، شاعر معاصر ، خطاب به محمد رضا شجريان ، استاد آواز ايران سروده است .

استاد محمد رضا شجريان : نمي توانم اميدوار باشم كه كسي بيايد حد كار را به آخرين بازمانده كه يكي من و ديگري صديف هستيم برساند . ديگراني كه با ما بودند هر كدام به راه خودشان رفتند ، اما من و صديف ، آواز را نگه داشته ايم ( ص 94 راز مانا )

مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : ... خيلی جالب بود. متاسفانه به استاد شجريان بي‌مهري‌هاي فراواني شده كه گوشه‌ي كوچكي از آن را در مصاحبه‌ي با همشهري بيان‌كردند.....

راد ( فروغ لايزال ) : کيميای محبت رايگان نيست ، هر چه بلاست به جان محب گران نيست . بلا در دوستی خوش است اگر چه همه آتش است.........