خدايا!
اين روز ها كه جشن تولد گل بر پاست و پروانه ها رقص كنان از اين سو به آن سوى باغ مى لغزند دلم پاى درگِل تيره گرفتار منجلاب گناه است و از حضور در ميهمانى گل ها محروم.
الهى!
از سوئى خنكاى نسيم رحمتت نشئه عفوت را به جانم مى نشاند؛ از سوى ديگر تعفن گناه گرداگردم را گرفته و مشامم را مى آزارد.
خداى من!
در تقلاى ميان دست گرفتن بر زانوى همت و ايستادن در قامت اراده و حركت به سوى نسيم روح بخش رحمتت و ماندن در گنداب گناه، ضعيف تر از آنم كه كارى كارستان كنم.
بارالها!
دستم بگير و راه نشانم ده كه بى ياريت زمينگيرم و بى هدايتت گمراه.