سرود آفرينش

در قرن هاي دور

در بستر نوازش يك ساحل غريب

از بوسه هاي پر عطش آب و آفتاب

زير حباب سبز صنوبرها

همراه با ترنم خواب آور نسيم

در لحظه اي كه شايد

يك مستي مقدس

يك جذبه ،

يك خلوص ،

خورشيد و خاك و آب و درخت و نسيم را ،

در بر گرفته بود ،

موجود ناشناخته اي در جنين آب ،

يا روي دامن خزه اي در لعاب برگ ،

يا در شكاف سنگي در عمق چشمه اي ،

از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت ،

پا در جهان گذاشت ،

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب ،

يك ذره بود ، اما ،

جان بود ، نبض بود ، نفس بود ،

قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد

نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب ،

در قرن هاي دور

افراشت روي خاك لواي حيات را ،

تا قرن هاي بعد ،

آرد به زير پا ، همه ي كائنات را .

 

 

توضيح :  اين يكي از زيبا ترين سروده هاي آفرينش است .

حامد : ... چه زيبا در عين سادگی ......

راد ( فروغ لايزال ) : ... بله من برگشتم و اميدوارم شاهد حضور سبز شما همانند گذشته در کلبه محقر فروغ لايزال باشم ...

مهندس صادق ( صنعت خودروسازی ) : بسيار زيبا بود بخصوص بعد از آنجا که می گويد : يک ذره بود، اما  جان بود، نبض بود .... و همانطور که خود گفتيد يکی از بهترينهاست.

 مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : از مهمترين ويژگي‌هاي فريدون مشيري تنزيل معنا و ساده‌سازي آن در حد ادراك سايرين‌است. شعر از خدا صدا نمي‌رسد وي يكي از بهترين مثال‌هاست.