در بين غزلهاي شاعر بزرگ و سخن سراي نامدار شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي دو غزل وجود دارد، كه از نظر شكل و ساختار با ديگر غزلهاي اين شاعر بزرگ تفاوتي كلي دارد و به همين دليل نيز در نوع خود بسيار جذاب و دلپذير است ، ولي به دلايلي كه خواهد آمد، تاكنون آن گونه كه بايد مورد توجه شاعران ، اديبان و... قرار نگرفته است.

اين دو غزل كه در يك وزن و قافيه و رديف سروده شده اند، چنان از لحاظ ساختار دروني و بيروني بهم پيوسته اند، كه بايد آن دو را، يك غزل واحد شمرد و يا دو غزل پيوسته اي كه تشكيل يك غزل يگانه مي دهند. اين دو غزل عبارتند از:

غزل(1):«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»

غزل(2):«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»

با توجه به تفاوت مفهومي و ساختاري اين دو غزل ، و نيز به گونه اي كه در نسخه هاي خطي پيش از نسخه چاپي مرحوم محمدعلي فروغي ، به دليل نوع خاص طبقه بندي كه در ثبت غزلهاي سعدي در كليات آثار وي از قديم ترين نسخه موجود تا زمان محمدعلي فروغي مرسوم بوده است. اين دو غزل در دو فصل جداگانه طبقه بندي و ثبت شده اند، به عبارت ديگر از اين دو غزل ، غزل شماره يك در بين غزلهاي فصل «طيبات» و غزل شماره دو در فصل «بدايع» گردآوري شده است.

بدين گونه با توجه به ثبت اين دو غزل در دو فصل جداگانه و با فاصله اي بسيار از همديگر، طبيعي است كه خوانندگان هر چند هم اهل دقت و ذكاوت باشند با توجه به جدا بودن اين دو غزل از همديگر شايد تنها به تشابه صوري بين وزن و قافيه و رديف آن دو توجه كرده و به غور و بررسي در نحوه اين شباهت و يا دقت بيشتر در كشف چگونگي اين اتفاق نپرداخته اند.

به عبارت ديگر پيوستگي اين دو غزل اتفاقي نيست و به صرف تشابه صوري و اشتراك در وزن و قافيه و رديف ، به وجود نيامده است بلكه پيوستگي اين دو غزل بسيار عميق است ; به گونه اي كه بدون دقت در كليت هر دو غزل و خواندن دقيق آن دو به صورت يك غزل پيوسته كشف آن ، تقريبا غيرممكن است.

گر چه در همان آغاز با نگرشي دقيق به دو بيت آغازين هر دو غزل درمي يابيم ، كه دقيقا غزل شماره يك حتي در همان بيت اول ، در جايي پايان مي گيرد، كه غزل شماره دو، از آنجا آغاز مي شود. بدين گونه كه در غزل شماره يك وقتي شاعر در مطلع غزل مي گويد:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»

صحبت از آمدني است ، كه چندان دوام نمي آورد; و با رفتن معشوقه پايان مي گيرد، و به گونه اي سخن از آمد و رفتي است آني و به همين سبب شاعر كه سخت مشتاق چنين آمدني بوده است ، با رفتن معشوقه به يكباره به صورت بي جاني بدل مي شود.

ولي در غزل شماره دو كه چنين آغاز مي شود:

«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»

شاعر نه از آمد و رفت معشوقه ; بلكه از عهدشكني وي سخن مي گويد; و با وجود اين تاكيد مي كند; كه هنوز با وجود عهدشكني معشوقه ، خود را شكرگذار نعمت او مي داند و پرورده احسانش ، كه بدون در نظر گرفتن غزل شماره يك ، خود اين بيت مي تواند آغازي براي غزل مستقل باشد، غزل در هجر و بي وفايي يار.

اما اگر غزل شماره يك را تا پايان بخوانيم و بعد شروع به خواندن غزل شماره دو بكنيم ; به روشني در مي يابيم كه ارتباط اين دو غزل غير از يك اتفاق ساده و به صرف تشابه وزن و قافيه و رديف است.

بويژه آن كه غزل شماره يك در جايي پايان مي گيرد، كه غزل شماره دو از همانجا آغاز مي شود، يعني جمله «عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم» كه براي روشن شدن مطلب عين اين دو بيت را مي آوريم: نخست بيت غزل اول يعني:

«سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم»

و بعد بيت مطلع غزل شماره دو يا:

«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم» و مي بينيم كه مصراع دوم بيت مطلع غزل شماره يك در مصراع اول بيت مطلع غزل دوم عينا تكرار شده و آغازي است براي غزل دوم و طبيعي است كه اين ديگر اتفاقي نيست و خبر از قصد و نيت قبلي شاعر مي دهد.

بدين ترتيب سعدي غزل شماره يك را با مطلع زير آغاز مي كند كه مي گويد:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»

و پس از سرودن پنج بيت ديگر، آن را چنين به پايان مي برد:

«سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم»

و اين فراقي كه شاعر در بيت پايان غزل شماره يك از آن سخن مي گويد، حاصل همان عهدشكني و بي وفايي ياري است كه سعدي در مطلع غزل خود از آمدن او خبر مي داد; و از اين كه چقدر مشتاق آمدن يار بوده است ; ولي آمدني كه دير نمي پايد و با عهدشكني و بي وفايي يار پايان مي گيرد براي شاعر چيزي جز هجران و فراق به بار نمي آورد.

و غزل شماره دو درست از همين نقطه يعني با تاكيد بر عهدشكني يار و در فراق اوست كه جان مي گيرد و شاعر را وامي دارد تا بسرايد:

«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»

ولي با اين وجود شاعر هنوز اميدوار است و به خاطر دلجويي از يار و معشوقه پيمان شكن است كه غزل دوم را مي سرايد و در آن به شرح حال خود و هجران يار مي پردازد، بدين اميد كه دل معشوقه به درد آيد و دوباره يادي از يار ديرين خود بكند و پيش كه غزل شماره دو خود را با چنين بيتي به پايان مي برد:

«خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

و باز با شگردي ديگر اين دو غزل را به هم پيوند مي زند: يعني با تكرار مصراع مطلع غزل شماره يك در مصراع دوم مقطع غزل شماره دو; و بدين گونه غزلي مي آفريند بديع ، طرفه و زيبا.

و اين مرد مطلع را كه يكي از صنايع ادبي است و در يك غزل به كار مي رود، اينك در پايان غزل دوم آورده و بدين گونه بر پيوسته بودن اين دو غزل ، و نيز يگانه بودن آن دو، تاكيد ورزيده است ; بدين جهت نيز ما اين دو غزل پيوسته را يك غزل واحد تصور مي كنيم و به همين سبب نيز هر دو را يكجا غزل پيوسته مي ناميم.

به همين سبب و به دلايل ديگري كه بعدا خواهد آمد تصور اين كه در اين دو غزل به صورت اتفاقي ، چنين تشابه و تقارن هايي پديد آمده ، امري است محال و بديهي است كه شيخ اجل سعدي ، اين دو غزل را به نيتي خاص و به صرف پديد آوردن طرحي جديد در غزل به صورت پيوسته سروده است و هدف وي به يقين تجربه اي جديد در غزل و غزلسرايي بوده ولي از بد حادثه ، يا دلايلي كه بر ما روشن نيست ; اين دو غزل پيوسته ، كه در حقيقت يك غزل يگانه و يكپارچه اند; به خاطر جدا ماندن از همديگر به صورتي كه در نسخه هاي خطي قديم غزليات سعدي آمده قرنها از ديد شاعران و سخن سنجان به دور مانده است.

دو غزلي كه براي درك پيوستگي دروني و بيروني آنها، بايد آنها را يكجا و در كنار هم و به همان صورتي كه در نسخه مرحوم محمدعلي فروغي آمده خواند; پس اين كه اين دو غزل را با هم مي خوانيم:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه خارمغيلان بودم

زنده مي كرد مرا دمبدم اميد وصال

ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تو لاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

غزل شماره يك يا غزل شماره 379 نسخه فروغي و...

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

شاكر نعمت و پرورده احسان بودم

چه كند بنده كه بر جور تحمل نكند

بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پاي نشاط آبله كرد

كه سر سبزه و پرواي گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

عجب از قدر نبود آن شب و نادان بودم

كه به عقبي درم از حاصل دنيا پرسند

گويم آن روز كه در صبحت جانان بودم

كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم

به وصالت كه نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

غزل شماره دو يا غزل شماره 380 نسخه فروغي

حال با مطالعه اين دو غزل با هم و به دنبال هم ، متوجه مي شويم افزون بر تشابه ها و پيوستگي هايي كه در بالا آمد، در اين دو غزل اتفاق ديگري نيز افتاده است ، كه خيلي مهمتر و عميق تر از آن است در صورت ظاهر و مشكل بيروني اتفاق افتاده بود; و اين پيوستگي و هماهنگي اي است كه در شكل دروني و محتوايي اين دو غزل رخ داده است.

بدين گونه كه وقتي در آغاز غزل شماره يك شاعر مي گويد:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»

با وجود اين كه شاعر در مصراع اول بيت سخن از آمدن يار و اشتياق و پريشاني خود به ميان مي آورد; بلافاصله در مصراع دوم از رفتن ناگهاني يار صحبت مي كند. آمد و رفتني كه گويي تنها در يك لحظه و در مدت زماني بسيار صورت گرفته است و شاعر كه سخت مشتاق ديدار يار بوده و نيز از دوري يار در پريشان حالي به سر مي برده ، به ناگهان چشمش به جمال يار مي افتد و با ديدن ناگهاني دوست كه اشتياق و پريشاني اش در هم مي آميزد، ولي افسوس كه اين لذت ديدار چندان نمي پايد و به زودي يار ديرياب شاعر را ترك مي كند; و او را گرفتار هجران مي سازد; به همين دليل شاعر حال خود را پس از ديدار و جدايي چنين شتابناكي به صورت بي جان تشبيه مي كند:

عاشقي كه اينك در هجران يار با اندوه عشق مي سازد و مي سوزد. و آنچه در بقيه اين غزل مي گذرد وصف حال اوست. در حقيقت در هجر يار است كه شاعر لب به سخن مي گشايد و به سرودن غزلي مي نشيند، كه در آن جز بيت اول بقيه شعر، درباره دوري يار و تنهايي و هجران است ، كه به دليل ترك بهانه جويانه يار صورت گرفته است ، بهانه اي كه شاعر از آن با عنوان «نه فراموشي» بلكه «خاموشي و حيراني» ياد مي كند.

آن هم در حالي كه باز آمدن يار، خود پس از يك جدايي طولاني بوده است ، كه شاعر «بقيه شعر» آن را شرح مي دهد و در واگويه اي يادآور مي شود كه اگر در اين مدت در هجر يار زنده مانده است.

علتش ياد يار و اميد وصال او بوده است. اما وصالي است كه چندان به طول نمي انجامد و با عهدشكني معشوقه ، باز به هجران و فراق مي پيوندد.

و اين غزل با تاكيد بر اين كه جدايي يار در اثر عهدشكني او بوده است وگرنه شاعر همچنان به عشق خود پايبند بوده و هست پايان مي گيرد:

«سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم»

و با چنين پاياني است ، كه سعدي غزل دومش را با تكرار مصراع دوم همين بيت مقطع آغاز مي كند و مي سرايد:

«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»

و در طول غزل مجددا به وفاداري خود بر عهد و پيمان ديرين تاكيد مي ورزد; و نيز يادآور مي شود كه هنوز شكرگزار نعمت است و بنده اي بردبار بدين گونه معشوقه را نه به صورت يك يار بلكه به هيات صاحب اختيار و اربابي به تصوير مي كشد. كه در برابر آن از شاعر كاري برنمي آيد جز بندگي و شكرگزاري ; و در خاتمه با ذكر وفاداري به يار جفا پيشه و گريز پاي ، يادآور مي گردد كه رفتارش در برابر آن همه گذشت و فداكاري وي كاري مردم پسند نبوده و نيست ; پس بهتر كه برگردد و ديداري تازه كند. با چنين آرزويي است كه به ياد ديدار آغازين و آمدن يار در بيت اول غزل شماره يك مي افتاد كه شاعر مشتاق آن بوده است و تاكيد بر اين كه اگر پريشان هم بوده باز به خاطر همين لحظه شماري و دوري از يار بوده است ، بنابر اين غزل را چنين به پايان مي برد:

«خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

و بدين گونه اين غزل را هم در مطلع و هم در مقطع به غزل پيشين پيوند مي زند و با رد مطلعي چنين زيبا در ياد يار غزل دوم ، از اين دو غزل ، يك غزل واحد و يكپارچه مي سازد، با فضايي كاملا يكدست و هماهنگ.

حال اگر آغاز و پايان اين دو غزل را يكجا و در كنار هم قرار دهيم ، به گونه اي كه هر غزل را به يك بيت خلاصه كنيم ; كه در آن مصراع اول هر بيت ، مصراع اول بيت مطلع و مصراع دوم آن ، مصراع دوم بيت مقطع هر غزل باشد; دو بيت به شرح زير خواهيم داشت:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم»

«عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

آمدي وه وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

يعني دو بيتي كه در حقيقت از تكرار دو مصراع، و با يكجا به جايي در داخل بيت پديد آمده است ; كه در هر دو از موضوع واحدي صحبت مي شود يعني از آمدني كه شاعر مشتاق آن بوده است و عهد بشكستني كه تنها از طرف معشوقه صورت گرفته ، و آن هم در حالي كه شاعر همچنان بر سر عهد و پيمان خود بوده است.

و با چنين آغاز و پاياني است ، كه در متن هر دو غزل صحبت از هجران و دوري از اين يار عهدشكن است. اما فضايي كه در دو غزل از شرح اين هجران پديد مي آيد تا حدودي با هم متفاوت است ; در غزل شماره يك (غزل اول) كه شاعر نخست از آمدن يار سخن مي گويد و بعد از رفتن و جدايي او. جدايي كه به هجران منتهي شده است. شاعر ضمن بر شمردن آنچه كه بر وي در فراق يار گشته ; تنها به وفاي يار تاكيد دارد و در حقيقت اين جدايي را نه از سوي خود بلكه از سوي يار و بي وفايي او مي داند. در صورتي كه در غزل دوم كه با تكرار و تاكيد بر عهدشكني يار آغاز مي شود، بار سخن از هجر است. ولي اين بار شاعر به جاي شكوه از يار به يادآوري لحظه هاي خوشي مي پردازد كه در كنار گذرانده است و با حركتي زيبا شعري را كه با فضايي غم آلود آغاز شده به سوي فضايي روشن پيش مي برد، كه از آن بوي خوش يار و بازگشت او مي آيد: باز آمدني كه مثل آمدن نخستين شاعر در اشتياق آن لحظه شماري مي كند، و بدين گونه افزون بر پيوند صوري و ظاهري از نظر مفهومي و محتوايي ; غزل دوم دقيقا به دنبال فضاي غزل اول حركت مي كند و مكمل آن مي گردد; به صورتي كه شاعر در پايان غزل دوم با اميدي كه بوي وصال مي دهد سخن از باز آمدن يار به ميان مي آورد و غزل را با طرحي اميدواركننده پايان مي بخشد.

«خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

جالب اين كه گر چه مرحوم محمدعلي فروغي اين دو غزل را صرفا به خاطر ترتيب تقديم حروف قافيه تنظيم كرده است و تنها به خاطر اين كه در كلمه هاي قافيه بيت اول غزل شماره يك (غزل 379 كتاب) يعني كلمه هاي پريشان و بي جان ; با حذف «الف و نون» پاياني دو حرف اصلي «ش و ج» باقي مي ماند كه در مقايسه با دو حرف اصلي كلمه هاي قافيه بيت اول غزل شماره دو (غزل 380 كتاب) يعني حروف «م و س» در كلمات پيمان و احسان ; و با توجه به تقدم حروف «ش و ج»

بر حروف «م و س» و به عبارت ديگر قدم (ش بر م) مصراع اول هر دو بيت و تقدم (ج بر س) در مصراع دوم هر دو بيت به طور منطقي غزل شماره يك پيش از غزل شماره دو قرار گرفته است ; يعني دقيقا در همان جايگاهي كه بايد قرار مي گرفت.

چرا كه با شرحي كه گذشت ، پيوستگي طبيعي اين دو غزل در صورتي عملي مي تواند باشد; كه همان طور كه در فصل غزليات (كليات سعدي) نسخه مرحوم فروغي آمده است ; غزلي كه در كتاب با شماره 379 مشخص شده (غزل شماره يك) پيش از غزل شماره 380 (غزل شماره دو) قرار گيرد; وگرنه با جابجايي اين دو غزل با همديگر و آمدن غزل شماره 380 (غزل شماره دو) پيش از غزل شماره 379 (غزل شماره يك); گر چه به صورت ظاهر پيوستگي صوري بين اين دو غزل به گونه اي ديگر جلوه گر مي شد; كه نمي توانست پيوستگي ذاتي آنها را به خوبي نشان دهد.

در اين صورت و در صورت بر هم ريختن ترتيب اين دو غزل به گونه اي كه در كتاب آمده است ; و جا به جا كردن آنها، دو غزل خواهيم داشت كه اولي چنين آغاز مي شود:

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

شاكر نعمت و پرورده احسان بودم»

و دومي اين گونه:

«آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي زبرم صورت بي جان بودم»

كه مي توانست مبين دو غزل كاملا مستقل و جدا از هم باشد. ولي در اين صورت نيز مقطع اين دو غزل در ترتيب جديد فرضي مي توانست چنين باشد: غزل اول مقطع

«خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

و غزل دوم با مقطع:

«سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم»

كه در اين صورت نيز باز همين پيوستگي صوري انجام مي گرفت و مجددا مصراع دوم بيت پاياني غزل اول يعني مصراع «آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم» در مصراع اول بيت مطلع غزل دوم تكرار مي شد; و نيز مصراع دوم بيت پاياني غزل دوم يعني «عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم» رد مطلعي مي شد بر كليت غزل پيوسته اي كه پديد مي آمد. ولي با اندكي دقت در مفهوم و فضاي دو غزل در مي يابيم ، كه با وجود تشابه صوري كه در اين صورت بين اين دو غزل پديد مي آمد; به دليل مفهومي و تداوم تصاوير و محوريت موضوعي به طور كلي نظم و هماهنگي موجود در بين اين دو غزل و به عبارت درست تر پيوستگي ذاتي و دروني و محتوايي آنها به كلي مخدوش مي شد.

به خاطر همين هم بايد گفت كه ترتيبي كه مرحوم محمدعلي فروغي در تنظيم غزليات شيخ اجل سعدي اتخاذ كرده ، از حسن اتفاق موجب شده است كه اين دو غزل كه تشكيل يك غزل پيوسته را مي دهند به طور طبيعي و در جايگاه واقعي خود قرار گيرند. يعني از نظر رعايت محوريت موضوع و حركت طبيعي ذهن و زبان و حتي روايت در شعر، لازم است كه قبل از هر رفتني ، آمدني اتفاق افتاد باشد; آمدني كه شاعر مشتاق آن بوده است ولي به دليل عهدشكني معشوقه چندان دير نمي پايد، و با رفتن او به هجراني مي انجامد; كه شاعر در آرزوي پايان آن ; و بازگشت دوباره معشوقه و تكرار اشتياق پيشين مي گردد; و غزل خود را، يا بهتر بگويم غزل پيوسته خود را با فضايي شاد و زنده و با اميد به آينده با چشم اندازي روشن به پايان مي برد و مي نويسد:

«خرم آن روز كه بازآيي و سعدي گويد

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

و با چنين رد مطلعي ضمن محكم تر ساختن پيوند اين دو غزل پيوسته ; حركتي دايره اي نيز در شعر پديد مي آورد و مخاطب را دعوت مي كند، كه مجددا به آغاز غزل برگردد و آن را دوباره بخواند; البته اين بار با آگاهي كه از پيوستگي دروني و بيروني اين دو غزل به وي دست داده و طبيعي است در چنين خوانش مجدد و بعدي است كه مخاطب مي تواند به راز پيوستگي اين دو غزل و نيز طرح جديد غزلي را كه سعدي به شاعران نسل بعد از خود پيشنهاد مي كند; دريابد.

گر چه اين خواسته سعدي به دليل نحوه طبقه بندي و تنظيم غزليات وي در 5 فصل و تحت عناوين : طيبات بدايع خوانيم غزلهاي قديم و ملمعات ; و دور افتادن اين دو غزل از همديگر موجب شده تا اين طرح جديد، بديع و طرفه سعدي در عرصه غزل فارسي از ديده سخن سنجان و شاعران و دوستداران شعر سعدي قرنها دور بماند.

گفتني است كه افزون بر آنچه كه درباره پيوستگي صوري و ذاتي اين دو غزل يا غزل پيوسته سعدي گفته شد: نكته قابل توجه اين است كه اين دو غزل هر دو در هفت بيت سروده شده اند; يعني حدي كه در بين غزلهاي سعدي به استثناي چند غزل پنج و شش يعني ; كوتاه ترين حد غزل است. چرا كه اكثر غزلهاي سعدي داراي 8 و حتي 9 و 10 بيت و بيشتر است. به گونه اي كه حتي در بين غزلهاي اين شاعر بزرگ تعداد غزلهاي ده ، يازده و دوازده بيتي فراوان به چشم مي خورد. به عبارت ديگر سعدي از شاعراني است كه براي غزل حدي نمي شناسد و تعداد بيتهاي غزل را تا آنجا كه مجال سخن هست ادامه مي دهد; به طوري كه در بين غزلهاي وي به غزلهايي بر مي خوريم كه داراي 15، 16 و حتي 17 بيت است مثل غزلهاي شماره 15 و 371 كه هر كدام داراي پانزده بيت اند و غزل شماره 135 كه داراي شانزده بيت است و نيز غزل شماره 418 كه در هفده بيت سروده شده است.

بدين ترتيب تعداد بيتهاي اين دو غزل مورد بحث (غزلهاي 379 و 380) كه هر كدام در هفت بيت سروده شده اند، روي هم چهارده بيت دارند، كه معادل متوسط غزلهاي سعدي ; و دقيقا از نظر ابيات ، اين دو غزل روي هم معادل تعداد ابيات غزل شماره 503 سعدي هستند كه يكي از زيباترين و دلنشين ترين غزلهاي سعدي است و در چهارده بيت سروده شده است با مطلع:

«تو پري زاده ندانم ز كجا مي آيي

كادميزاده نباشد به چنين زيبايي»

از سوي ديگر در اين غزل پيوسته كه در چهارده بيت سروده شده (يعني به صورت دو غزل هفت بيتي) جز از تكرار كلمه قافيه «پيمان» و «پريشان» يكي در مصراع اول مطلع غزل شماره يك و مصراع دوم مقطع غزل شماره دو، و ديگري در مصراع دوم مقطع غزل شماره يك و مصراع اول مطلع غزل شماره دو; تنها كلمه «هجران» است كه در اين دو غزل تكرار شده است ; كه افزون بر مجاز بودن يكبار تكرار قافيه در يك غزل ; باتوجه به فضاي كلي دو غزل ، كه هر دو در هجر يار سروده شده اند; نيز تكرار كلمه «هجران» به صورتي كه در اين غزل پيوسته سعدي آمده كاملا به جا و منطقي مي نمايد; و باز به موقع خود نشاني است از هدفمند بودن تلاش سعدي و آگاهي او در طرح تجربه اي جديد در غزل و طرح غزلي نو در عرصه غزل فارسي كه ما آن را «غزل پيوسته» مي ناميم ; و به عنوان طرحي نو در غزل توجه شاعران جوان غزل سرايي را كه در پي قالبهاي نويني هستند به اين غزل پيوسته سعدي جلب مي كنيم. به اين اميد كه اين طرح جديد موجب پديد آمدن فضاي جديدي در غزل معاصر فارسي باشد.


منبع:  جام جم