حسن گوهرپور
قصه اين است كه نمى خواست كتابى را بخواند كه در آن باد نمى آيد.
سهراب سپهرى محصول پديده هاى بكر پيرامونش بود، پديده هايى كه او به خوبى آن ها را احساس مى كرد. «جهت تازه اشيا»، «آغاز زمين»، «حوضچه اكنون» و هزاران اتفاق تازه كه آن ها را جور ديگر بايد ديد.
گاهى شاهديم هنرمندان بسيارى تا پايان عمر خود به دنبال كنكاش و تجربه اند و بارها مسير شناخت خود را تغيير داده، از جايگاه هاى مختلف به پديده ها و اتفاق هاى پيرامونشان مى نگرند و حتى تا پايان عمر مسير قابل قبولى را از نظر خودشان طى نمى كنند. اگرچه اين كنكاش قابل ستايش است، اما چنين كنكاشى براى سهراب به اين شكل و شمايل رخ نداد. سهراب تلاش داشت به عمق پديده ها راه پيدا كند و مسير كشف اين عمق با مسيرهاى تجربيات متفاوت جدا بود، به اين معنا كه سهراب سپهرى تا نقطه قابل نشانه گذارى اى به كشف و شهود پرداخت و از آنجا به بعد اين فضاى پيرامونى بود كه به سهراب سپهرى دريچه هاى تازه اى را هديه مى كرد. در واقع، اساساً سپهرى در نقاط عطف شاعرى اش جست وجوگر و كاشف پديده اى نيست بلكه تازگى و بكر بودن به ذهن او سرازير مى شود. در اين حالت، شاعر به آينه اى تبديل مى شود كه بازتاب دهنده پيرامون است، پيرامونى كه «هستى» اش را آفريده و عناصرش به همان صداقت فطرى به نمايش درمى آيد. سهراب سپهرى ذهنى از اين گونه دارد، ذهنى كه عناصر پيرامونى همان گونه كه هستند خودشان را به او نشان مى دهند.
با نگاهى به آثار سپهرى درمى يابيم كه او در ابتدا شكلى از همان كنكاش مرسوم هنرمندان و شاعران را در خود داشته و تلاش كرده دغدغه هاى درونى اش را با شعر معرفى يا التيام بخشد،
در «مرگ رنگ» با شاعرى از اين دست روبه روييم.
«ديرگاهى ست در اين تنهايى ‎/ رنگ خاموشى در طرح لب است» يا «نيست رنگى كه بگويد با من ‎/ اندكى صبر سحر نزديك است».
در اين فضاها، شاعر از موقعيت خودش در «هستى» و پيرامونش سخن مى گويد و از اين كه چقدر دلگير، خسته و افسرده است.
در «مرگ رنگ»، رابطه سهراب با اطراف به گونه اى است كه همه چيز عليه اوست و به خواب فرورفته است. به اين سطرها توجه كنيد: «فرسود پاى خود را چشمم به راه دور ‎/ تا حرف من پذيرد آخر كه زندگى: ‎/ رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود‎/»، «سرگذشت من به زهر لحظه هاى تلخ آلوده ست»، «ديرى ست مانده يك جسد سرد، در خلوت كبود اتاقم»، «جهان آلوده خواب است ‎/ فروبسته است وحشت، در به روى هر تپش هر بانگ»، «او نمى داند كه روييده ست ‎/ هستى پربار من در منجلاب زهر»، «در زمين زهر مى رويد گياه تلخ شعر من». . . >>>>>>