خانه به دوش

پدر فقر بسوزد که درآمد پدرم

تو ندانی که از این فقر چه آمد به سرم

دخل کم خرج فراوان پند آموخت به من

تو مپندار که بی خاصیت و بی هنرم

این همه خانه و برج است در این شهر ولی

بنده یک خانه به دوشم بلکه یک در به درم

بس که در کوه و بیابان پی جا می گردم

همه گویند که من آدم عصر حجرم !

شده رخسار سفیدم ز غم و غصه سیاه

گوییا اهل حبش مال کویت و قطرم !

تو شدی کاخ نشین و تو شدی برج نشین

بنده در حسرت یک لانه و کوخ و کپرم !