زمین شوره

نشستم دوش در کنجی که سازم

سر کل را به زیر فوطه پنهان

در آن ساعت حکیمی در گذر بود

مرا چون دید آن سان گشت خندان

پریشان حال بودم خود در آن وقت

ز فعل او شدم از سر پریشان

به من گفتا که دارویی مرا هست

کز آن دارو سر کل راست درمان

بیا تا بر سرت پاشم که روید

تو را موی سر از خاصیت آن

کشیدم از جگر آهی و گفتم

مگر نشنیده ای حرف بزرگان :

 « زمین شور سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان ! »