توانگرزاده اى را ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچه اى مناظره در پيوسته، كه صندوق تربت ما سنگين است و كتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت پيروزه در او به كار برده، به گور پدرت چه ماند؟! خشتى دو فراهم آورده و مشتى دو خاك بر آن پاشيده! درويش پسر اين بشنيد و گفت: تا پدرت زير آن سنگ هاى گران بر خود بجنبيده باشد، پدر من به بهشت رسيده بود.



بوستان سعدى