اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را

 ز برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

قیصر امین پور