آقای احمدی نژاد سلام!

این روزها در بین مردم پیچیده است که شما به شیراز می آئید،این نامه را مثل هزاران نامه ای که برای شما می نویسند؛نوشتم،شاید که روزی جواب آن را بیابم.

من از ميان قبايل فقر آمده‌ام؛ از متن سرگذشتهاي رنج آور. من از ميان كوچه پسكوچه‌هايي آمده‌ام كه زخم محروميتشان عفونت كرده است.من از ميان خرابه‌هايي آمده‌ام كه آدم را تخريب مي‌كنند؛سقفهايي كه غم نان ، آنها را تا مرز ريزش خم كرده است.

بيا فقط خزنده نباشيم و چرخي بزنيم دور شهرشيراز.وقت اذان، پيش از طلوع آفتاب از فراز برجهاي «معالي آباد» برويم سمت غروب «شهرک مهدي آباد» پشت مخروبه‌ها، كودكان، خسته از خاكبازي بي‌سرانجام،پنهان از چشم هم، آهسته با خورشيد بي‌رنگ سخن مي‌گويند.من از ميان شبهاي قنوت پيرزنان و پيرمرداني آمده‌ام كه هنوز چشم در راه عدالتند و نمي‌دانم چقدرتمنا كفاف نيازشان را مي‌دهد.من از حسرت زندگاني آمده‌ام كه زندگي را نزيسته‌اند و از هق هق كودكي تا هي‌هي كهنسالي شبهاي بي‌كسي و گرسنگي را گريسته‌اند.هزاران زن و كودك بي‌آن كه بخواهند يا بدانند «چرا؟»، زيستن در چنين شرايطي و حتي مرگ و بي‌خانماني در حاشيه خيابانها را تحمل مي‌كنند. شهرکهاي مهدي آباد حجت آباد قنبرآباد، مناطق فقيرنشين ديگري كه هنوز با همه برافراشتگي برجها و گستردگي پايتخت فرهنگي ايران شهر شيرازپنهان نمانده‌اند. مي‌گويند تن و هوس آن جايي بيشتر معامله مي‌كنند كه سيلي فقر، رخسار زنان را آزرده باشد.اما در دلگيرترين كوچه‌هاي جنوب شهر، زير سقفهاي ناايمن كه ايمان را وسوسه مي‌كنند،زناني كه اشك چشمانشان وجدانهاي بيدار را به لرزه در مي‌آورد، هنوز پاك زيستي در خرابه‌هاشان را به ناپاكي در ويرانگاه هوس نفروخته‌اند. . . >>>>>

نقل از : وبلاگ چهار قل