هنگام می و فصل گُل و گَشت چمن شد     دربار بهاری تُهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم، خطهٔ ری رشک ختَن شد     دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
از خون جوانان وطن لاله دمیده     در ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل، بلبل از این غصه خزیده     گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
خوابند وکیلان و خرابند وزیران     بُردند به سرقت همه سیم و زَر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ویران     یارب بستان داد فقیران ز امیران
از اشک همه روی زمین زیر و زبَر کن     مشُتی گرت از خاک وطن هست بسر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن     اندر جلوی تیر عدو، سینه سپر کن
از دست عدُو نالهٔ من از سر درد است     اندیشه هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عُشاق، نه چون بازی نَرد است     مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

عارف قزوینی