گفته اى بيدار بايد، عاشق ديدار ما
پاس اين حرف تو دارد، ديده بيدار ما
رتبه افتادگى را خوش به بالا برده ايم
سايه بر بالاى خود مى افكند ديوار ما
دوستان، مرهم گداز و دشمنان الماس ريز
كس نمى داند علاج سينه افگار ما
چون نسيمى كز چمن برگ گلى آرد برون
ناله، لخت دل برون مى آرد از گلزار ما
هريك از پود نفس در دست تار ناله اى ست
ديگر اى حسرت چه مى خواهى زجان زار ما


حكيم فياض لاهيجى