اگر شهادت نبود
ابوالقاسم حسينجانى

قصه مرگ در دفتر خون، شنيدن دارد: سلاحى در كف شهيد؛ معبرى براى رسيدن، شهدى براى چشيدن و سطر كوچكى براى فهميدن...
اگر نشود ماند، بايد كه رفت: دست در دست، بال در بال، تنگاتنگ. و اين، منطق شهيد است. شهيد چندان خبر يافته است، كه به صورتى در خور، بايد آن را در دامان استعداد همه فرو افكند. اين خبردارى را، بايد كه انتقال دهد. براى اين كار، فجرى، انفجارى، تلنگرى مردانه و آوازى در خون ضرورت مى يابد و مرگ، وسيله مى شود، سبب خير مى شود، تا آن حرف و خبر برسد و شهادت و تشهد و شهود، آشكارا در ميان آيد... انصاف دهيد... شما بگوييد كه بدون كارى كارستان، بى مرگ، چه سان مى توان از عهده برآمد؟! تقويم مرگ را عين تقويم آب، در خشكسالى بى حاصل در نبود مرد و درد، بايد كه ورق زد. بايد گذاشت كه «ذوالجناح» تنها و بى سوار برگردد! بى هضم نيزه هاى شكسته، مگر مى شود شكسته ها را، راست كرد؟!
•••
شهادت سلوك انسان هاى خبردارى است، كه از شدت خبر، كارى جز «شهادت» ندارند و برايشان چاره اى نمى ماند، جز «شهادت». اجتناب ناپذير است، چاره اى نيست، اگر شهيدان، شهادت ندهند به خوش خيال هاى مردد، بى خبران خواب آلود و خويشاوندان خميازه و خواب، چگونه بايد ثابت كرد كه: غيرت، حقيقت دارد، دين، حقيقت دارد و خدا حقيقت دارد...
•••
انسان هاى بزرگ، دردهايشان نيز بزرگ است. آنان از هر حقارتى دلگير مى شوند و از كوچك هاى بى شمار در عذاب! مانعى متراكم، در برابر عبورهاى آگاهانه و رفتن هاى مردانه... اصحاب ظاهر كه اعداد و ابعاد، ميزان و معيار آنهاست، پا به پاى «تكاثر» گام مى نهند و تفوق را در تعدد مى نگرند: «ابو پول» و «ابوجهل»اند... ترجمان شيطانى خاك، ترجمان زبونى و زبانى آتش، آلودگان متعدد و كوچك هاى بى شمار!... و در مقابل، روح هاى كريم كه از بودن و ماندن در اين تيره فهمى ها، وامانده اند و به تنگ آمده بى اعتنا به اقبال ها و ادبارها، راه خويش مى پويند و كلام خويش را مى گويند: «انما اعظكم بواحده: ان تقوموا لله، مثنى و فرادى، ثم تتفكروا...» حرفشان يكى است: يك حرف دارند. پراكنده گويى نمى كنند. اگر پذيرفتيد، همان را مى گويند. اگر هم نپذيرفتيد، دست از حرفشان برنمى دارند. با يقينى سترگ و كلامى بزرگ قامت برافراشته و مطمئن پيغام رسالت خويش را رسولانه و مسئولانه «شهادت» مى دهند: در برابر چشمان مهياى ديدن و گوش هاى آماده شنيدن. اين حرف كدام است؟ اين پيام چيست؟... اين پيام، پيام برخاستن است: تشرى برنشستگان. اعتراضى: كه چرا نشسته ايد؟! برخيزيد، بلند شويد، قامت برافرازيد و قيامت كنيد. پا براى رفتن و روح براى برخاستن است: «ان تقوموالله...» در خود ماندن، واماندگى است. در خودماندگى ها، تعدد است، تكاثر است، تظاهر است، اخلاقى مردابى است و ماندابى: لبالب از گندابى و تعفن و سرشار از فرسودگى و تفرعن كه ديگر نه شفافيتى در آن مى ماند و نه زلالى! رسوبى گلين، از جانى كه مى توانست در آغوش و دامان عرشى بنشيند و اينك تنها لاشه اى است اكول و جنازه اى است فضول!...