عشق و شيدايي آيين مولاناست و او به هيچ آييني تا بدين غايت پاي بند نيست، بنا بر گفته او عشق همه چيزش را تاراج كرده و خود باقي مانده است، لذا هركس كه اندك آشنايي با اين بزرگ داشته باشد با شنيدن نام او شور و شيدايي او را تداعي خواهد كرد.

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگ "فلسفه و عرفان" به نشاني  http://falsafe.blogfa.com  در ادامه مي‌خوانيد: عشق صفتي الهي است كه چون ظرفيت بنده‌اي با شكستن مرزهاي مادي و خودي فراخي پذيرش آن را پيدا كند از آن بهره‌مند شود و همه‌ي وجودش را باژگونه سازد، چنانكه گويي تولدي دوباره يافته است ، تولدي از مادر عشق كه از او تغذيه كند و پرورش يابد .

عارف ايراني برآن است كه عشق، وصفي الهي است و هيچ انساني نمي تواند حقيقت آن را دريابد ، تنها با عاشق شدن مي‌توان طعم آن را دريافت، ولي هرگز توصيف پذير نيست، به ويژه از آن جهت كه عشق - و نيز معشوق - گاهي پيدا و گاهي پنهان است: مثال عشق ، پيدايي و پنهاني/ نديدم همچو تو پيدا نهاني

با وجود اين از ميان اوصافي كه پير بلخ براي عشق بر مي‌شمرد، مي‌توان گفت: عشق آتشي است كه شاهد ازلي چونان موهبتي بر جان مشتاقان فرو مي‌ريزد و بدان روزني براي گريختن از زندان جهان ايجاد مي‌كند و ايشان را بال پرواز مي‌شود تا از قفس هستي به آسمان فنا پر‌كشند و صفت بقا يابند. با اين همه نامي كه مولانا به صراحت بر عشق مي‌نهد درد بي دواست. دردي كه شرح و بيان آن را جز از خودش نمي توان دريافت. عشق را از من مپرس از كس مپرس از عشق پرس...