پادشاهى را شنيدم به كشتن اسيرى اشارت كرد، بيچاره در آن حالت نوميدى ملك را دشنام دادن گرفت... ملك پرسيد چه مى گويد؟ يكى از وزراى نيك محضر گفت: اى خداوند همى گويد: «والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس» ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناى جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستى سخن گفتن. اين، ملك را دشنام داد و ناسزا گفت. ملك روى از اين سخن در هم آورد و گفت: آن دروغ وى پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتى، كه روى آن در مصلحتى بود و بناى اين برخبثى و خردمندان گفته اند دروغى مصلحت آميز به كه راستى فتنه انگيز.

گلستان سعدى