يأس مجنون آخر از پيچ و خم ســودا گذشت
با شكستى ساخت دل، كز طرّه ليلا گذشت
هـم در اول بايـد از او هـم دو عـالـم بـگـــذرى
ورنه امـروز تـو خواهـد دى شد و فردا گذشت
جوش اشكم در نظر موجى است كز دريا رميد
شعله آهم، به دل برقى است كز صحرا گذشت
چند چـون گـرداب بـودن سـر به جيب پيچ و تـاب
مى توان چون موج دامن چيد و زين دريا گذشت
كاش همـدوش غبار از خـاك بر مى خاستيم
حيف عمر ما كه همچون سايه زير پا گذشت
هستـى مـا نــام پـــروازى بـه دام آورده بــود
بى نشانى بال زد چندان كه از عنقا گذشت

بيدل دهلوى