همايش بزرگداشت مولانا با سخنراني رحيم معيني كرمانشاهي و محمد بقايي ماكان روز گذشته در فرهنگسراي ورشو برگزار شد.

به‌گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، معيني كرمانشاهي در اين همايش گفت: مولانا شخصيتي است جاودانه كه نظير آن در ادبيات ايران هرگز نخواهد آمد. شناخت شخصيتي مثل مولانا لازمه‌اش اين است كه در افق مولانا قرار بگيريم.

او افزود: بزرگان ادب ايران پرچم‌داران استقلال وطن هستند؛ نه حاكمان و نظاميان. ادبيات اين كشور را حافظ و سعدي و مولانا و فردوسي نگه داشته‌اند؛ نه ديگران. اين‌ها هستند كه فرهنگ اين آب و خاك را در جهان جاري كرده‌اند.

معيني كرمانشاهي با بيان اين‌كه رفتن به قله‌هاي بلند مولانا شهامت و مهارت مي‌خواهد، گفت: اثر يك شاعر، شاعر را نگه مي‌دارد. اين اثر تا زماني براي شاعر است كه در وجود شاعر است، ولي وقتي منتشر شد، براي ملت ايران است. يك اثر ادبي خوب و سترگ در كشور ادب‌پرور ما زماني مي‌تواند مورد افتخار شاعر باشد، كه بتواند بعد از آن شاعر به حيات خود ادامه بدهد.

وي اظهار داشت: عرفان كلام نيست كه ما بگوييم فلان كس عارف است يا حرف عارفانه زده است؛ عرفان يك طريقه و يك حركت روحي است و بنا به فرموده شيخ‌ ابوالحسن خرقاني اين راه رفتني است؛ نه گفتني. با گفتن چند تا كلمه عرفاني و بحث كردن درباره عرفان و چند تا مضمون عرفاني را آوردن، انسان عارف نمي‌شود؛ عارف كسي است كه عملا عارف باشد.

معيني كرمانشاهي همچنين گفت: جهان درصدد شناخت مولاناست، اما متاسفانه فقط ظاهر قضيه و كلمات را مي‌بينند، "مثنوي" و " غزليات" را مي‌خوانند و به‌به و چه‌چهي هم مي‌كنند. اما كشورهاي ديگر اين توانايي را ندارند كه واقعا به شناخت درستي از مولانا برسند، از اين رو كه زبان فارسي، زبان مادري آن‌ها نيست و به زبان فارسي اشراف ندارند. فرق است بين كنايات عرفاني و تعابيري كه هيچ ربطي به عرفان ندارد.

اين شاعر افزود: يكي از توصيه‌هايي كه مولانا و ديگر بزرگان عرفان و ادبيات بر آن تاكيد مي‌ورزند، خموشي است. خموشي نه به معناي سكوت؛ خموشي روح براي تفكر و انديشيدن. قدم اول انسان اين است كه خودش را بشناسد؛ وقتي انسان خود را نشناخت، خدا را چگونه بشناسد؟

ديگر سخنران اين همايش، محمد بقايي ماكان بود كه موضوع صحبتش را "مولوي و انديشه استعلايي" عنوان كرد.

وي گفت: امشب شب يلداست و از طرف ديگر نكوداشت مولوي هم به وسيله جوانان تشكيل شده است. به گمان من تجانس و تناسب بسيار دلنشين و زيبايي است بين يلدا و مولوي. مولوي به‌واقع شمس فرهنگ ماست كه در فرهنگ ما ظهور كرده است؛ در جهاني كه بايد آن را امروز يلداي بزرگي بدانيم و همه ما اين يلدا را به خوبي حس مي‌كنيم. بنابراين روي آوردن به حضرت مولانا در واقع روي آوردن به شمسي است كه اين يلداي طولاني را براي ما بي‌تاثير مي‌كند.

او افزود: مولانا درياي ژرف و بي‌كرانه‌اي است كه سواحل متعدد و گونه‌گون با چشم‌اندازهاي دلپذير و دل‌فريب دارد. يكي از اين چشم‌اندازهاي مولوي انديشه استعلايي اوست؛ يعني انسان آرماني او به مرتبه‌اي مي‌رسد كه با من اعلا روبه‌رو مي‌شود، بي‌ آن‌كه هويت خويش را از دست بدهد. البته معمولا به اين بخش از انديشه مولانا نه كتبا مي‌پردازند و نه در محافل و مجالس، كه مبادا براي آنان مساله‌ساز شود.

بقايي ماكان اظهار داشت: در واقع مولوي خدا را بدان‌گونه كه زاهدان بدان مي‌نگرند، نگاه نمي‌كند. مولوي با آشنايي با شمس پاي از دايره زهد، خطابه، منبر، تسبيح و امثال اين‌ها بيرون كشيد و پاي در شاهراه طريقت نهاد، و از اين زمان است كه تمامي ارزش‌هاي پيشين را مورد سوال قرار مي‌دهد.

وي در ادامه گفت: نخستين موضوعي كه پس از پاي نهادن در شاهراه طريقت، ذهن مولوي را به خودش مشغول مي‌كند، من آدمي است. چيزي كه در دايره تزهد هيچ ارزشي براي آن قايل نمي‌شدند و حتا تلاش‌شان بر اين بود كه از راه طاعت، امر و نهي و ... هرچه خاضع‌تر در حيات خودش حضور پيدا بكند و زندگي را با اين تفكر به پايان ببرد. مولانا وقتي پاي به شاهراه طريقت مي‌گذارد، يك‌باره احساس مي‌كند كه شمس چيزي را به او داده كه تا كنون به آن فكر نمي‌كرده و آن من آدمي است.

اين نويسنده و پژوهشگر در ادامه گفت: از اين توجهي كه مولوي به من آدمي دارد، برمي‌آيد كه فنا في‌الله مفهوم معناداري نيست، مفهومي نيست كه آدمي از طريق آن به هدفي برسد. بنابراين با شواهد مختلف كه با آيات الهي منطبق است، ثابت مي‌كند كه اين حرف اساسا بي‌اساس است. مولوي در واقع اولين كسي است كه اين موضوع را در عرفان ايران مطرح مي‌كند و در دوران معاصر علامه اقبال لاهوري اين انديشه را پي مي‌گيرد.

او كه براي مولانا لقب عالي‌جناب را به‌كار مي‌برد، در اين‌باره گفت: اصطلاح عالي‌جناب از علامه اقبال لاهوري است؛ شاعري كو همچو او عالي‌جناب / نيست پيغمبر [ع] اما دارد كتاب.

وي در ادامه اظهار داشت: از جمله تمثيل‌هايي كه در "مثنوي" به آن برمي‌خوريم، اين است كه مي‌گويد چراغ در روشنايي روز هويت خود را از دست نمي‌دهد؛ گر چه خورشيدي هست، اما چراغ هم براي خودش چراغي است. ديگر تمثيلي كه به‌كار مي‌برد، اين است كه آهن وقتي كه در آتش مي‌افتد، تمام خصوصيات آتش را به خودش مي‌گيرد، اما در آتش ذوب نمي‌شود. مثل آتش سرخ مي‌شود، مثل آتش گدازان مي‌شود و مثل آتش منور مي‌شود؛ تمام كيفيت‌هاي آتش را مي‌گيرد، بي‌آن‌كه در آتش ذوب شود.بنابراين هويت فرد در آخرين مرحله سلوك فنا في‌الله نيست، بلكه بقا باالله است. اين حرفي است كه براي نخستين‌بار مولانا بيان مي‌كند. مولوي از اين‌جاست كه شروع مي‌كند به انتقاد از مفاهيم كهنه و ارزش‌هاي تثبيت‌شده‌اي كه خلاف احكام الهي است، اما در ميان مردم به‌عنوان ارزش‌هاي تثبيت‌شده عمل مي‌شود، و از جمله مسائلي كه با آن به مخالفت مي‌پردازد، تقديرگرايي است.

بقايي در پايان گفت: مولوي خودش را در برابر دين مسوول مي‌داند و در شرح دين درست خود را مسوول مي‌بيند.