به گزارش خبرگزاري فارس، مهرداد بهار درباره پدرش مي‌نويسد: «بر روي هم آخر عمر را در آسودگي روحي به سر مي‌برد، گرچه تمام شب چراغ كوچك اتاقش بر روي ميز روشن بود، گرچه هر شب از درد سينه، از تنگي نفس و تب به خواب نمي‌رفت، اما روشني شگفتي در چهره داشت. دلش راضي بود. مادرم كه شب‌ها در اتاق او پرستاريش مي‌كرد، از ناله‌هاي پدرم مي‌گريست، گاهي نيمه‌هاي شب همه چراغ‌ها روشن مي‌شدند، همه مي‌دويدند، چون پدرم از تب‌هاي سخت و دردهاي كوبنده‌اي رنج مي‌برد.
ميز او هميشه پر از دارو بود،‌ پدرم كه از وضع مالي خانواده كم و بيش خبر داشت از اين كه اين همه دارو بايد براي او تهيه كرد متاسف بود، اما ما به او چيزي نمي‌گفتيم، فكر مي‌كرد كه دولت كمك خواهد كرد. آن وقت اين كمك بار كمرشكن خرج‌ها را كم خواهد ساخت. اما كمك هنگامي بدو رسيد كه بيش از يك ماه از زندگيش نمانده بود. زندگي فردوسي به يادم مي‌آيد، به طرز عجيبي مردان بزرگ به يكديگر شباهت دارند. او هم چون مدح صاحبان قدرت را نگفته بود محكوم به عذاب شد، پدر من نيز چون راه ملت را انتخاب كرده بود به اين سرنوشت دچار آمد.
حتي نمي‌خواستند همان كمك اندك را هم به او بكنند،‌ رزم‌آراء ماه‌ها گذشته و نگذاشت اين مساله در هيات وزرا مطرح شود. حتي رجال فرهنگي نيز كه «صاحب منصبي بودند با اين كار مخالفت مي‌كردند». آن وقت نوبت به «رجال» ديگر رسيد، كساني كه تصويب لايحه را به عقب مي‌انداختند. تنها بعضي مسائل باعث تصويب مبلغ فوق شد، وگرنه دل «رجال» به حال خادمين ملت نمي‌سوزد. آنان كه از رهبري پدرم بر جمعيت صلح واهمه داشتند گويا مي‌خواستند زودتر شر او را كم كنند،‌يا اين كه در تحت فشار مالي او را وادار به استعفا نمايند. اما پدرم راهي را كه انتخاب كرده بود، راه مزدوري نبود تا اگر جايي منفعتي بيش‌تر باشد، تكيه گاه اولي را فراموش كند. پدرم، راه صلح و آزادي ملت را انتخاب كدر و در پيام خود گفت كه چه باشم و چه نباشم اين راه را بپيمايد، چون راست و پراميد است.
پدرم مي‌دانست كه ديگر ديري نخواهد پاييد. مي‌دانست كه «آفتاب عمرش بر لب بام است». مي‌دانست كه فرزندان عزيزش، ملت، را نخواهد ديد.
. . . >>>>