چند رباعی :

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

خیام

گفتی که ز بهر مجلس افروختنی

در عشق چه لفظ هاست افروختنی

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی

سنایی

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

عطار

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

مولوی

دشت از مجنون که لاله می روید از او

ابر از دهقان که ژاله می روید از او

طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد

ما و دلکی که ناله می روید از او

بابا افضل کاشانی