مــردان خـــدا پــــرده پنـــدار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قــوم دویدند و به مقصـد نرسیدند

فــریــاد کــه در رهــگــذر آدم خــــاکــــی

بس دانه فشاندند و بسی دام کشیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیــرا که یکـی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چـون خلـق درآیند بـه بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

فروغی بسطامی ( 1213-1274 )