بيستم مهرماه روز بزرگداشت خواجه شمس‌الدين محمد شيرازي، متخلص به «حافظ» و معروف به لسان‌الغيب، از بزرگ‌ترين شاعران غزل‌سراي ايران و جهان است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي حافظ بسياري نوشته‌اند و گفته‌اند و حكايت همچنان باقي است...

محمدرضا شفيعي كدكني در نوشتاري با اشاره به نفوذ حافظ شيراز در زندگي مردم ماوراء‌النهر در قرن اخير و اين‌كه شعرهاي او «ورد شبانه و درس سحرگاه» همه ملل آسياي ميانه و آسياي غربي و بخش عظيمي از جهان اسلام بوده است، مي‌گويد: ديوان حافظ زماني متن درسي مكتب‌خانه‌ها بوده است و كودكان خواندن را با شعر حافظ آغاز مي‌كرده‌اند. اين سنت تا همين اواخر در خراسان (و سراسر ايران) رواج داشت. در مشهد، در مكتب‌خانه‌اي كه در همسايگي ما بود، كودكان پس از قرآن، حافظ را مي‌خواندند.

او در جاي ديگري به اين موضوع اشاره دارد كه: حجم غزل‌هاي خواجه و مقايسه‌ي آن با سال‌هاي نسبتا دراز شاعري او، نشان مي‌دهد كه وي در هر سال بيش‌تر از 10 غزل نگفته و پيداست كه در اين فاصله، او جز پرداختن به همين حجم نسبتا اندك غزل‌ها كاري هنري و شعري دنداشته است و اگر بخواهيم يك تن از شاعران بزرگ زبان فارسي را درنظر بگيريم كه نصيحت حكيم نظامي را بيش از هر كس ديگر، به كار بسته باشد، از خواجه‌ شيراز هيچ‌كس را مناسب‌تر نخواهيم يافت كه به اين بيت نظامي عمل كرده است:

آن‌چه درين پرده نشانت دهند / گر نپسندي به از آنت دهند. بي‌گمان، اين ديرپسندي و پرداختن غزل‌ها، كه در طول زمان انجام گرفته است، در همه‌ي جوانب خلاقيت شعري او، ‌آثار خود را به‌جاي گذاشته است.

شفيعي كدكني درباره‌ي طنز حافظ هم اين‌گونه اظهارنظر مي‌كند: قلمرو طنز حافظ را در سراسر ديوان او، ‌به هيچ استثنايي رفتار مذهبي و رياكاران عصر تشكيل مي‌دهد، و حتا يك مورد بيان طنزآميز نمي‌توانيد پيدا كنيد كه در ساختار معنايي انساني، بخشي از عناصر مذهب وجود نداشته باشد: چنين كه صومعه آلوده شد به خون دلم / گرم به باده بشوييد، حق به دست شماست. آلوده شدن (نجس شدن) و به باده شستن (تطهير نجس به نجس) و از همه مهم‌تر حق به دست شماست، يعني باده حق است، همان باده‌اي كه به دست شماست. تمام اجزاي اين بيت از گره‌خوردگي تناقض‌ها تركيب يافته است و يكي از دو سوي تناقض را در تمام اجزاي آن، مذهب و مباني اعتقادات مذهبي تشكيل مي‌دهد.

وي تاكيد مي‌كند، در اين‌باره هيچ‌گونه آماري نگرفته است، ولي تا آن‌جا كه حافظه‌اش - كه انس بسياري با شعر حافظ دارد - ياري مي‌كند، حتا يك مورد استثنا نمي‌توان يافت كه در شعر حافظ بيان طنزآميزي ديده شود و در تركيب اجزاي متناقض آن، عنصري از عناصر مذهب ديده نشود و اين بزرگ‌ترين و مهم‌ترين ويژگي‌ شعر اوست كه با هنر خويش و با طنز خويش ساختار متناقض جامعه را تصوير مي‌كند؛ جامعه‌اي كه تركيب آن بر اساس "ريا" استوار شده است. مگر "ريا" خود چيزي جز "تناقض" مي‌تواند باشد؟ واقعا هيچ انديشيده‌ايد كه "ريا" از چه چيزي به وجود مي‌آيد؟ از تناقض. تناقض ميان "دل" و "رفتار": "رفتار" مطابق شريعت، "گفتار" ‌مطابق شريعت، اما "دل" ‌متوجه فريب مردم، براي جلب قدرت و استمرار حكومت. حاكميت امير مبارزالدين با آن سوابق و رفتارهايش چيزي جز تركيب تناقض‌هاست؟ چه طنزي بالاتر از اين‌كه كسي با عالي‌ترين اسلوب بيان هنري خويش، اين چنين تناقضي را تصوير كند: محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد / قصه‌ي ماست كه در هر سر بازار بماند. يا: دوش از اين غصه نخفتم كه فقيهي مي‌گفت: / حافظ ار مست بود جاي شكايت باشد.

به اعتقاد اين شاعر و پژوهشگر معاصر، كوشش حافظ براي تصوير هنري اجتماع نقيضين در ساخت جامعه، و نشان دادن اين‌كه يكي از دو سوي اين تناقض را عنصري از عناصر مذهب تشكيل مي‌دهد، بازگشتش به جنبه‌ي سياسي شعر اوست. شعر حافظ در تاريخ ادبيات ايران، ضمنا سياسي‌ترين شعرهاست.

اما سيمين دانشور كه زماني گفته هر شب حافظ مي‌خواند، زبان اين شاعر را كامل‌ترين زبان مي‌داند.

همچنين در نوشتاري از يوهان کريستف بورگل با ترجمه خسرو ناقد درباره حافظ آمده است: اين‌که عشق موضوع اصلي شعر حافظ است، قاعدتا شناخته‌شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت يک عاشق را دارد. حافظ در ابياتي بي‌شمار، عشق را در کنار «رندي» مي‌نهد؛ شيوه‌اي ديگر از زندگي که معرف شاعران فارسي‌زبان است. اين بيت به بهترين وجه معناي رندي را نشان مي‌دهد: کجا يابم وصال چون تو شاهي / من بدنام رند لاابالي. باري، رند کسي است که از نام و ننگ در جامعه نمي‌پرسد و برخلاف هنجارهاي اجتماعي زندگي مي‌کند، و نهايتا با در پيش گرفتن اين شيوه از زندگي، در خلاف عقل متعارف عمل مي‌کند. بنابراين، آن‌جا که حافظ در شعرهايش عشق و رندي را به هم پيوند مي‌زند، تقابل عقل و عشق را نيز درنظر دارد؛ عاشق و رند و نظربازم و مي‌گويم فاش / تا بداني که به چندين هنر آراسته‌ام، و يا: نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ / طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد. در بيت اخير، رندي در تباين با نفاق ظاهر مي‌شود تا ديوانگي متضمن در شيوه‌ي رندانه زيستن، نخستين جنبه‌ي مثبت خود را بيابد.

به گزارش ايسنا در ادامه آمده است: مي‌دانيم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراينده‌ي عشق است و خود معترف است که او را عشق تعليم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعري خود را نيز مديون همين آموزش است: مرا تا عشق تعليم سخن داد / حديثم نکته‌ي هر محفلي شد، يا: زبور عشق‌نوازي نه کار هر مرغي است / بيا و نوگل اين بلبل غزل‌خوان باش. آن‌چه در بيت دوم جلب توجه مي‌کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به‌کارگيري آن، شعر خود را هم‌تراز متون وحياني قرار مي‌دهد؛ همچنان‌که در بيت‌هاي ديگري، حتا از الهام گرفتن از جبرييل، روح‌القدس و يا سروش، فرشته‌ي پيام‌رسان آيين زرتشتي، سخن مي‌گويد. به هر حال حافظ مدعي است که بيش‌تر از «واعظ» از عشق مي‌داند. او در بيت‌هايي بسيار در برابر واعظ همان‌گونه به ميدان آمده است که در برابر زاهدان قشري؛ حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد. اين موضوع بيان‌گر همان تقابل ديرين است که ميان طريقت و شريعت وجود دارد؛ ميان باطن و ظاهر يا به عبارتي ديگر، ميان درک باطني از دين و دنيا و فهم ظاهري از آن. و يا ميان عشق و عقل که در بيت‌هايي از اين دست مشاهده مي‌کنيم.

ازسوي ديگر، منوچهر آتشي كه خود را از مريدان خواجه شيراز مي‌دانست، اعتقاد داشت كه حافظ دين‌محور است، اما در تبيين اين دين‌محورى، نبايد از ملاك‌هاى ظاهرى و متداول يارى بجوييم. حافظ شاعري است اهل زبان و شگردهاى زبانى، و در همين عرصه است كه مى‌گوييم حافظ قرآن‌محور است. قرآن‌محورى، گرچه نه عين تدين و نه تعارض با آن است، فصلى ديگر را در عرصه دين‌باورى مى‌گشايد كه ما را به اقاليم و امكانات زبان قرآن از يك‌سو و زبان شعر از ديگرسو رهنمون مى‌شود

******

شعري از محمدرضا شفيعي كدكني :

اي هرگز و هميشه!

(در ستايش حافظ)

مستي و هوشياري و راهي و رهزني

ابري و آفتابي و تاريك‌روشني

هر كس درون شعر تو جوياي خويش و تو

آيينه‌دار خاطر هر مرد و هر زني

در پايتخت سلسله‌ي شب، كه شهر ماست،

همواره روح را به سوي روز، روزني

نشناخت كس تو را و شگفتا كه قرن‌هاست

حاضر ميان انجمن و كوي و برزني

اين‌سان كه در سرود تو خون و طراوت است

صد بيشه ارغواني و صد باغ سوسني

اي هرگز و هميشه و نزديك و دير و دور!

در هركجا و هيچ‌كجا، ‌در چه مأمني؟

در مسجدي و گوشه‌ي ميخانه‌ات پناه

آلوده‌ي شرابي و پاكيزه‌دامني

هر مصرعت عصاره‌ي اعصار و اي شگفت

كآينده را به آينگي صبح روشني!

نشگفت اگر كه سلسله‌ي عاشقان دهر

امروز خامش‌اند و تو گرم سرودني

آفاق از چراغ صداي تو روشن است

خاموشي‌ات مباد كه فرياد ميهني!

(از مجموعه‌ي "هزاره‌ي دوم آهوي كوهي")

پي‌نوشت: در نگارش اين مطلب از كتاب "اين كيمياي هستي"، مجموعه مقاله‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا شفيعي كدكني درباره حافظ به‌كوشش ولي‌الله دروديان نيز استفاده است.