چو دریا دُر فشان از جوش منشینسخن سر کرده‌ای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکیچو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو روز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریابشتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه می‌گردچو مستان بر در میخانه می‌گرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت استقدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر هوده و ناهوده تا چندحکایت گفتن بیهوده تا چند


فلک را جور بی‌اندازه گشتستجهان را رسم و آیین تازه گشتست
هَزار امروز هم‌آواز زاغ استگل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزادنه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داریچه غم گر باده دیرینه داری
دو چیز اندُه برد از خاطر تنگنی خوش نغمه و مرغ خوش‌آواز
فلک را عادت دیرینه این استکه با آزادگان دائم به کین است
میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی من مروای حیات دوستان در بوستان بی من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش استاین جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو
ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوانای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو
مولانا (قرن ۷)


از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کردوان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شدبا مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
ابوسعید ابوالخیر (قرن ۴و ۵)


پرده بگردان و بزن ساز نوهین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوشتا ز خِرَد در نرسد راز نو
بَرجِه ساقی طرب آغاز کنمز میِ کهنه بنه آغاز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاشمی‌رسدم خلعت و اِعزاز نو
پِرِّ همایی بگشا در وفابر سر عشّاق به پرواز نو
بس کن کاین گفت نو نسبت به عشقجامه کهنه ست به بزّاز نو
مولانا (قرن ۷)