تو مي آيي

از سمت مشرق حقيقت،

و نور مي پاشي تمام وسعت ظلمت را

و زمين را بهار هديه مي کني.

بر گيسوان ياس ها

طراوت می بندی

و بر گردن شقايق

عشق می آويزی.

تو مي آيي

و هر چه صبح كاذب است

از هرم نفسهايت خجل مي شوند.

تمام شب مي گريزد

و شمشير هاي سينه سوز

تسليم تو مي شوند.

غبارهاي دروغ و نيرنگ

بر زمين مي افتند.

و ذهن تمام غزل ها

پر مي شود از نرگس و سبزه

و تمام فصل ها

براي ديدن محراب چشم هاي تو

قيام مي كنند.

شب،

با صد پياله نياز و راز

در صف ديدار كنندگان تو

و روز

براي دست كشيدن بر گيسوان عدالتت

بي تاب مي شود.

تو مي آيي

و تمام پرسش ها، هورا مي كشند

و كودكان كوچه هاي غريبي

با يك بغل شقايق آشنايي

خورشيد را به بازي فرا مي خوانند.

و ماه

آن سوتر

در نوبت سلام به تو مي ايستد.

وحيد خليلي اردلي