روزی کسی که می خواست زندگی علی اسفندیاری ( نیمایوشیج ) را بنویسد نزد او آمده بود . گویا می خواست در زندگینامه نیما بنویسد : " نیمای جوان پرشور و چالاک بود و سی متر می پرید ! " .

نیما با تعجب گفت : " نه سی متر نه ! راضی نیستم " .

نویسنده گفت : پس لااقل پانزده متر می پریدی !

نیما گفت : من طول این اتاق چهار متری را نمی توانم بپرم !

و زندگینامه نویس پاسخ داد : ابدا امکان ندارد بگذارم از پنج متر کمتر پریده باشی !