بر قله هاي انتظار

بشارت روزهاي بزرگ

اي مقتداي آب هاي آشوب

در روزگار جسارت مرداب

و گستاخي قارچ هاي مسموم

طوفان آخريني ،

كه بر گستره ي خاك خواهد گذشت

تو ، شيوني ،

بلندتر از ،

فرود هزاران كهكشان به زمين ،

و عصياني كه ،

اسب هاي خشمگين ،

پيش بيني كرده اند ،

من كدامم ،

كه فهم عظمت كاينات نويسم ،

و بي قراري زمين را اندازه كنم ،

و جرات من آن قدر نيست ،

كه طوفان را به ادراك آورد ،

احساس مي كنم ،

عمارت ها بر شانه ي زمين ،

سنگيني مي كنند ،

و بوي احتياج ،

از درز كلبه ها بيرون زده است ،

هميشه فكر مي كنم ،

اين آخرين شبي است كه از كوچه مي گذرد ،

باغ ها از پاييز برمي گردند ،

و درختان در انتظار بارش آخرين ،

سرخوش مي ايستند ،

در آخرين قله هاي انتظار ايستاده ايم ،

و زمين را ،

كه در باتلاق تقلب بازيگوشي مي كند ،

تشر مي زنيم

مرا با ركود مرداب ها كاري نيست ،

من به تقلاي دست هاي كريم ،

نماز خواهم برد ،

و خاك مستعد را ،

با نهرهاي روان ،

آشتي خواهم داد ،

و هر چه من نباشم ،

عمر آفتاب دراز ،

چراغ هاي سرخ ،

مجال را از خفاش ربودند ،

و زمين را ،

به روزي بزرگ ،

بشارت دادند

شادروان سلمان هراتي