۳
آن قالبي كه روزگاري Erato با گيتاري در دست در اساطير نماينده اش بود و خداي آواز نام گرفته بود، پس از سال ها در مطلع قصيده بودن بالاخره به  دستان سنايي شاعر از آن هزار ابيات كنده شد و چهره اي جديد يافت و شاعران را به گرد خود جمع كرد. غزل بود و عاشقانه ها، غزل بود و عارفانه ها. همواره از غزل به عنوان قالبي براي تغزل ياد مي شد و حتي در روزگار ما بسياري از كهن سرايان نه از غزل روي گرداندند و نه از تغزل.
اما جوانان راهي ديگر جستند. غزل ديگر قرار نبود كه از زلف يار بگويد و نرگس چشم.
همان گونه كه شعر نو، پا از جهان حماسه به بيرون نهاد و در كنج قهوه خانه جاي گرفت، غزل هم پا به خيابان گذارد. ديگر نه از تغزل هاي پر  آه و گداز خبري شد و نه رديف ها و قوافي سخت؛ همه چيز تقليل يافت. غزل تغزل را فرو نهاد و به جهان امروز آمد و همراه شاعر سوار اتوبوس، مترو، آسانسور و... شد و با او گشتي در فضاي شهر زد و از روزنامه ها و صفحات حوادث هم نگذشت. شايد اين اقدام بيش از هر چيزي باعث پويايي اين فرم سخت شد، اما در آن ديگر كمتر نشاني از تغزل به جا ماند. عموماً بسياري از مضامين آن برآمده از زندگي روزمره شاعر بود. غزل در حد يك «داستان واره» تقليل يافت. صنايع مختلف به فراموشي سپرده شد و آنچه كه در اين گذار به زيبايي شناسي اش قوام بخشيد، روايت داستاني بود.
از سويي ابيات غزل كه تا پيش از آن عموماً مستقل بودند و به تنهايي قابل درك و فهم- علاوه بر جاي گرفتن در يك كليت كه قابل درك و فهم بودند- راهي ديگر گرفتند و مثل دانه هاي زنجير، بخشي از يك روايت به هم پيوسته شدند و در اغلب موارد، به تنهايي بي معنا. در كلامي ديگر ، غزل، تغزل را وانهاد و به «داستان واره»اي تبديل شد كه در آن نه قوانين رايج كه الگوهاي روايي از اهميت برخوردار شدند. به عنوان نمونه توجه به اين غزل محمدسعيد ميرزايي خالي از لطف نيست.
اين برف كه بيايد، من مرده ام، و تو
در پشت گوشي نشنيدن، الو، الو
اين برف كه بيايد، من پلك بسته ام
اين برف كه... بيا عجله كن! بدو! بدو!
حالا كه ديرتر برسي، توي چارراه
پشت چراغ قرمز هي منتظر بشو
حتماً تو هم نشاني من را؟-بله تو هم؟
برگرد! توي خانه بگرد، آن كمد، كشو
حالا به هم بريز، مدارك، كتاب ها
و روزنامه ها، چمدان، جامه هاي نو
اين بود مثل اين كه؟ نه انگار، آن يكي ست!
اين هم نه! هي بچرخ به دور خودت، برو-
از دوستت بپرس، شماره نداشت؟ نه؟
به خانه اش برو، نه اداره نه... نه ... - الو! (۲)


اگرچه نمونه هايي از اين دست، كم نيست، اما آنچه كه مورد توجه است، استفاده از زباني رايج و مرسوم از سويي و بيان رويدادي معمولي در زندگي مي تواند باشد. مسلماً اين زبان گذشته از داستان وارگي و عدم تغزل امكانات جديدي هم فراهم آورده؛ از جمله اين كه وسواس بيمارگونه براي همسان سازي قوافي و يا تاكيد بر پيوستگي ابيات و حتي جدل هاي گوناگون در مورد وزن جاي خود را به بررسي يك الگوي روايي داده است كه مي بايست درست باشد.
ديگر غزل، شعري نيست كه بتواني از دلش شاه بيت بجويي، بلكه يك روايت به هم پيوسته است و مي بايست بر موازين روايي آن را بسنجي. «داستان واره» اي است كه يك داستان كوتاه را به شيوه اي موجز و با استفاده از رويكردهاي مختلف روايي بيان مي كند. از جمله رويكردهايي كه مي توان به آن اشاره كرد كه البته بديع نيست، اما بسيار جاافتاده و مورد توجه قرار گرفته است، رويكرد فرازباني اش است. اين كه شاعر فرآيند سرودن را به خودآگاه مي كشاند و از آن بهره مي جويد. مانند اين غزل مسيحا:
«دويد» خط بخورد، «مي دود» نوشته شود
و در ادامه اين شعر، مرد، كشته شود
نه... بد نمي شود اين سرنوشت شورانگيز
به پاي شاعر بيچاره اي نوشته شود
به كنجكاوي خواننده ات چه مربوط است،
كه او به نثر كدامين گناه كشته شود
و اصلاً اين به تو مربوط نيست، قافيه اي
سه بار در غزلي اين چنين نوشته شود
تفنگي از دل يك فيلم كهنه مي دزدي
و مي دهي به «چخوف» تا ز متن هشته شود
نه «هشته» خط بخورد، ساده تر: بياويزد
و تا كه پنبه  اين قصه خوب رشته شود
به جاي اسلحه بنويس: ناشناسي برد
كه فعل «مي دود» از تيرها گذشته شود
و هيچ تير خطا رفته اي هدر نرود
به هر وسيله نصيب دو تا فرشته شود
... تو مانده اي نگران «كجاي دنج غزل-
جسد به امر گم و گور كن» سرشته شود
و ناشناس كه در گوشه اي از اين كاغذ
نشسته است كبابش كمي برشته شود.(۳)

 

. . . ( ادامه دارد )