استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم

چشم او در ره شیرین نگران است هنوز

عبرت نائینی

 

اشک را گفتم چرا می ریزی ای دیوانه گفت

روزن امیدی از این گوشه پیدا کرده ام

نواب صفا

 

اشکم ببین ز دیده چه بی تاب می رود

تا چشم کار می کند این آب می رود

رضا اصفهانی

 

اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت

هر شبنمی که می چکد از گل گلاب نیست

اهلی شیرازی

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

سعدی

 

مرا مهر سیه چشمان ز دل بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

حافظ

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

سعدی

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

حافظ

 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

سعدی

 

همچو صبحم یک نفس باقی ست تا دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان بیفشانم چو شمع

حافظ