با اين تفصيل غزل «دختران سحرپوش» محبوبه ابراهيمي غزلي مردانه است. اين غزل شايد از بداعت هاي صوري چنداني برخوردار نباشد؛ مثلاً (به قول منتقدان پرفشنال) زبان آوري تازه اي نداشته باشد و به لحاظ خيال  نيز داراي اوج ويژه اي نباشد، و از نمادهاي كهنه اي نيز استفاده كرده باشد، اما چيزي در پس كلمات و تصاوير آن وجود دارد كه در بسياري از اشعاري كه آن امتيازات پيشين را به وفور دارند يافت نمي شود. چيزي كه من آن را يك «روح بشكوه تسليم ناپذير» مي نامم. به خصوص اگر توجه داشته باشيم كه شاعر اين شعر يك زن مهاجر افغاني است، اگر اين روح را در بطن و زمينه غربت و مظلوميتي كه مهاجران افغاني در ايران دارند معنا كنيم، ارجمندي اين اميد و حماسه را بهتر درمي يابيم. اميد و حماسه اي كه هنوز مظلومانه روايت مي شود:
بر قله هاي سبز جهان خيمه مي زنيم
تا چشم روزگار نبيند ذليل مان
*
اي شب چراغ راه به دستت دليل مان!
مهتاب كن، كه گمشده در كوه ايل مان
ما سنگ مي شويم، ولي سبز مي شود
از پشت سال هاي حقارت فسيل مان
انكار كن سكوت تبر را كه بشكند
آنك غرور بتكده ها را خليل مان
بر قله هاي سبز جهان خيمه مي زنيم
تا چشم روزگار نبيند ذليل مان
*
برگشته اند تشنه، ولي كوزه روي دوش
از چشمه دختران سحرپوش ايل مان.
محبوبه ابراهيمي


تنگ غروب
زنانه سرايي، كه امروز در ميان شاعران زن- و حتي مرد- پديده اي شايع و رايج است، پديده اي است كه با شعرهاي فروغ فرخزاد و سيمين بهبهاني وارد شعر رسمي فارسي شد و واكنش هاي زيادي نيز در جامعه شعري ايران برانگيخت.
شايد بتوان عاطفه غليظ و غالب، لحن و زبان ساده و بي پيرايه، سكون و انفعال و گاه جنسيت فروشي را از مشخصه هاي اصلي زنانه سرايي برشمرد.
اما آنچه كه در شعر «مريم آريان» ديده مي شود نه زنانه سرايي، كه دخترانه سرايي است. به اين ترتيب كه شاعر نه از موضع يك زن، كه از نظر گاه يك دختر- كودك يا نوجوان- به تماشاي خود و جهان مي نشيند و يافته هايش را گزارش مي كند. طبيعتاً در اين مقام خبري از جنسيت فروشي نيست، اما در عوض عاطفه پررنگ تر مي شود و يك منطق  بدوي كودكانه روايت شاعر را پشتيباني مي كند، كه در نهاد چيزي جز يك تغافل و تجاهل عامدانه نيست.
اينجا شاعر ظاهراً دختربچه اي بي خبر از همه جاست كه سختي ها و تلخكامي هاي زندگي را مي بيند و به ناچار مي پذيرد. اما توان هضم و تحليل آنها را ندارد، و همين بي خبري در عين آسيب پذيري است كه مخاطب را تحت يك تأثير عاطفي شگفت قرار مي دهد.
غزل «تنگ غروب» يك شعر دخترانه كامل است. با نظر به يك پديده تلخ اجتماعي (فقر و نتايج و توابع دردناك آن) از نگاه يك دختر نوجوان كه مستقيماً با آن پديده درگير است.
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را براي بچه هاي لاغر آورد
مادر براي بار پنجم درد كرد و
رفت و دوباره باز هم يك دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«اي كاش مي شد يك شكم نان آور آورد.»
*
تنگ  غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را براي بچه هاي لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
يك چند تا مهمان براي مادر آورد:
مردي غريبه، با زناني چادري كه
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردي غريبه چاي خورد و مهربان شد
هي رفت و آمد، هديه اي آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازي كردنم بود
جاي عروسك پس چرا انگشتر آورد
دست مرا محكم گرفت و با خودش برد
ديدم كه بابا كم... نه، از كم كمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را براي بچه هاي لاغر آورد
مادر براي بار آخر درد كرد و
رفت و نيامد؛ باز اما دختر آورد


مريم آريان