007164.jpg

در اين هفته و هفته بعد، از دو كتاب كه در انتخاب كتاب سال شعر وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوري اسلامي، مورد تقدير قرار گرفتند شعرهايي را برگزيده ايم كه تقديم خوانندگان مي كنيم.
اين هفته به سراغ كتاب «قصيده واره هاي مرتضي اميري اسفندقه» با عنوان «چين كلاغ» رفته ايم. نام اين كتاب مأخوذ از قله اي به همين نام در حوالي مشهد است. صرف نظر از تلاش جدي شاعر براي دگرگون كردن و به روزكردن «قصيده» اين كتاب شامل تأملات گوناگون شاعر در طبيعت، زندگي، اجتماع و... است اما بخشي از اشعار شاعر كه با لحني معترض و با اشاره به احوال و اوضاع روزگار و كشورمان و با نگاهي به پشت سر و آرمان هاي انقلابي سروده شده است، در زمره اشعار قابل تأمل در «شعر انقلاب» مي باشند. همچنين قصيده هايي در اين كتاب هست كه به تجربه هاي عاطفي و واقعه هاي روحي خود شاعر اشاره دارد؛ چرا كه او خود از خانواده شهيدان انقلاب اسلامي است. قصيده واره «دادا» از جنس اول و قصيده واره «داغ» در سوگ و رثاي برادر مفقودالاثر شاعر و از جنس دوم است.

 

 


داغ

تا كي دل من چشم به در داشته باشد؟
اي كاش كسي از تو خبر داشته باشد!
آن باد كه آغشته به بوي نفس توست
از كوچه ما كاش گذر داشته باشد!
هر هفته سر خاك تو مي آيم، اما
اين خاك اگر قرص قمر داشته باشد
اين كيست كه خوابيده به جاي تو در اين خاك؟
از تو خبري چند مگر داشته باشد
خاكستري از آن همه آتش، دل اين خاك
از سينه من سوخته تر داشته باشد
آن روز كه مي بستي بار سفرت را
گفتي به پدر، هر كه هنر داشته باشد
بايد برود، هر چه شود گو بشو و باش
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد
گفتي نتوان ماند از اين بيش، يزيدي است
هر كس كه در اين معركه سر داشته باشد
بايد بپرد هر كه در اين پهنه عقاب است
حتي نه اگر بال و نه پر داشته باشد
كوه است دل مرد، ولي كوه نه هر كوه
آن كوه، كه آتش به جگر داشته باشد
كوهي كه بنوشد، بمكد، شيره خورشيد
كوهي كه ستاره، كه سحر داشته باشد
آن كوه كه ناياب ترين معدن در اوست
آن كوه كه در سينه گهر داشته باشد
كوهي كه جوابت بدهد هر چه بگويي
كوهي كه در آن، نعره اثر داشته باشد
كوهي كه عبا باشدش از شعشعه نور
عمامه اي از ابر به سر داشته باشد
آن كوه كه ياقوت، كه ياقوت شهادت
در دامنه، در كتف و كمر داشته باشد
اين تاك كه با خون شهيدان شده سيراب
تا چند در آغوش تبر داشته باشد
دردا اگر از خوشه اين شاخه سرشار
بيگانه ثمر چيده و بر داشته باشد
بايد بروم هر چه شود گو بشو و باش
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد
عشق است بلاي من و من عاشق عشقم
اين نيست بلايي كه سپر داشته باشد
رفتي و من آن روز نبودم، دل من هم
تا با تو سر سير و سفر داشته باشد
رفتي و زنت منتظر نوقدمي بود
گفتي به پدر كاش پسر داشته باشد!
گفتي كه پس از من چه پسر بود، چه دختر
بايد كه به خورشيد نظر داشته باشد
بايد كه خودش باشد؛ آزاده و آزاد
نه زور و نه تزوير و نه زر داشته باشد
اينك پسري از تو يتيم است در اينجا
در حسرت يك شب كه پدر داشته باشد
برگرد، سفر طول كشيد اي نفس سبز
تا كي دل من چشم به در داشته باشد؟!