در باره ي دين 

 ON RELIGION

اي كاش مي توانستيم امور غيرضروري اديان گوناگون را كنار بگذاريم ، آنگاه خود را متحد مي يافتيم ، بهره مند از يك ايمان بزرگ ، مؤمن به يك دين بزرگ و سرشار از احساس برادري . تو براي مني و من تو را دوست دارم . من تو را دوست مي دارم ، زماني كه در مسجدت به سجده مي افتي ، در كليسايت زانو مي زني و يا در كنيسه ات دعا مي خواني . من و تو فرزندان يك كيش هستيم ، كيش مهر ، آنان كه در راس شاخه هاي گوناگون اين كيش قرار گرفته اند ، به مثابه ي انگشتاني هستند در دست واحد الوهيت ، دستي كه به كمال روح اشارت دارد . آيا دين ، همه ي اعمال و تاملات ما و آن چيزي نيست كه نه عمل است و نه انديشه ، بلكه حيرت و شگفتي است كه همواره در روح مي رويد ، حتي در آن هنگام كه دست ها سنگي را مي تراشد و يا ماشين بافندگي را مي پايند ؟

چه كسي مي تواند ايمان خود را از اعمالش جدا كند ، يا اعتقاداتش را از دل مشغولي هايش ؟