مسيحاي زندگي ، عشق ، زيبايي و خنده ، جبران خليل جبران ، تلاش براي ترسيم سيماي او ، به آن مي ماند كه بخواهيم رنگين كمان را در قفسي به بند بكشيم و يا ابرهاي آسمان را در مشت خويش جمع كنيم . او همچون شن هاي ساحل دريا از ميان انگشتان فهم ما مي لغزد و همچون شبنمي بازيگوش با بالا آمدن آفتاب كنجكاوي ما محو مي شود . او اهل لبنان نبود . او فارغ از مكان بود و فراتر از زمان . وطن او كلمه بود . او در كلمه زاده شد . در كلمه زيست و در كلمه مرد ، گر چه در قاموس او مرگ معنايي نداشت . آري ، كسي كه در كلمه بميرد ، هرگز نمي ميرد . ققنوسي است كه در خاكستر خويش بال و پر مي زند و تولدي دوباره مي يابد . كسي كه در كلمه فاني شود ، جاودانه مي شود . زيرا كلمه همان عشق است و عشق خداست . خدا هرگز نمي ميرد ، پس كلمه همواره مي ماند و همواره عاشقانه مي ماند . اين گونه است كه جبران خليل جبران با كلمات عاشقانه ي خويش در ميان ما جاودانه شده است

مسيحا برزگر