نور چشم من اي حسام الدين
حال و روز مرا بيا و ببين

اندر اين مملكت به هر ترفند
منصبي دست و پا كن اي فرزند

«هردم از عمر مي رود نفسي»
پس تو بايد به منصبي برسی

صاحب شأن و اعتبار شوي
نرم نرمك، سوار كار شوی

نروي در پي حساب و كتاب
بهر يك لقمه نان و جوجه كباب

به كه بي آنكه هيچ كار كني
كسب عنوان و اعتبار كنی

پول خواهد فقير خانه به دوش
كه كند مايه خريد و فروش

دل به بازار اقتصاد دهد
كل سرمايه را به باد دهد

هركجا صحبت از اصالت نيست
حرفه اي بهتر از رذالت نيست

اندر اين ماجرا به قول عمو:
همتي لازم است و يك جو «رو»

با حيا عمر در تباهي كرد
و آنكه رو داشت، پادشاهي كرد

در جهان اهل خدعه سيرترند
آبرودارها فقيرترند

دسته ي تيغ جيب بر عاج است
و آنكه با آبروست محتاج است
 
 
 
ابوالفضل زرويي نصرآباد