شاعری مدح کسی را گفت چیزی ندادش . هجوش کرد باز هم چیزی به او نداد و اعتنایی نکرد . پس به در خانه ی ممدوح نشست . آن مرد گفت : مدح کردی چیزی ندادم . هجو گفتی اعتنا نکردم . دیگر به چه امید اینجا نشسته ای ؟

گفت : به امید آنکه بمیری و برایت مرثیه بگویم !