آب

آب را گل نكنيم ،

در فرودست انگار ، كفتري مي خورد آب

بي گمان پاي چپرهاشان ، جاپاي خداست

ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام ،

بي گمان در ده بالادست ، چينه ها كوتاه است

مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي ست

بي گمان آنجا ، آبي ، آبي ست ،

غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند

مردمان سر رود ، آب را مي فهمند ،

گل نكردندش ، ما نيز ،

آب را گل نكنيم !.........