كوير خاطره

من پرم از سايه ي تشويش ها ،

خواب گنگي در سر درويش ها

روز و شب بوي اقاقي مي دهم ،

خسته ام من بوي ساقي مي دهم

بوي ساقي ، بوي ساغر ، بوي مي ،

بوي آتش در نيستان ، بوي ني

خسته از اين شهر سنگي ، خسته ام ،

در درون خويش هم بشكسته ام

خسته از آزار اين شبهاي دير ،

خسته از اين لحظه هاي سست و پير

خسته از خاموشي گلواژه ها ،

خسته از جان دادن تيراژها

خسته از تالاب غربت ، بي كسي ،

بر تنم بنشسته زخم ناكسي

مانده اي بي دست و پايم ، بال كو ؟

رستم و سهراب و نقش زال كو ؟

امشب اي آواز باران در بهار ،

بر دل تب دار من هر دم ببار ..