تنها خواب هلیا !

 

دستمال های مرطوب

 

تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند

 

اینک دستی هست که با تمام قدرت

 

مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند

 

اینک سرنوشت

 

همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند

 

شاید

 

شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم . . .

 

نمی دانم . . .

 

هلیا !

 

برای دوست داشتن هر نفس زندگی

 

دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

 

و برای ساختن هر چیز نو

 

خراب کردن هر چیز کهنه را

 

و برای عاشق عشق بودن

 

عاشق مرگ بودن را .

 

 

 

                         نادر ابراهیمی – » بار دیگر شهری که دوست می داشتم »