سواری ابله در میان لشکری بود . نیم شب به آن لشکر شبیخون زدند و ابله چنان ترسید که وقتی خواست بر سر اسب لگام بزند به اشتباه لگام را به سمت کفل و دم اسب آورد و با تعجب گفت : گیرم که سر تو بزرگ و پیشانی تو پهن شده است موی پیشانی ات چرا اینقدر دراز شده است ؟ !